|
دست نوشته های دختری به نام بهناز |
|
|
سلام به همه خوبید خوشید؟ قبول دارم دیر به دیر میام اما (به قول دوستم)عذر خواهی میکنم درس و دانشگاه دیگه....هر چه ترم هات بالاتر میره درس ها سخت تر میشه... راستی راستی اول باید به دوست عزیزمون مصطفی جان تبریک بگم که در کنکور پزشکی با رتبه عالی قبول شد و در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان درس میخونه.... من خبر نگار هستم رمز موفقیتتون چیه؟؟؟ خوب معلومه دیگه...اینجوری افتاده بودی رو کتاب هات خوب من این بار هم با تعدادی از داستان های کوتاه اومدم پاداش نيكي
فلمينگ كشاورز فقيري از اهالي اسكاتلندبود. روزي براي امرار معاش بيرون رفته بود كه از باتلاقي در مسيرش صداي درخواست كمك شنيد وسايلش را روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد .
پسري تا كمر در باتلاق فرو رفته بود وحشت زده فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را ازاد كند .
فلمينگ اورا از مرگي تدريجي ووحشتناك نجات داد .
روز بعد كالسكه اي مجلل به منزل محقرفلمينگ امد . مردي اشراف زاده خودرا پدر پسري معرفي كرد كه فلمينگ نجاتش داده بود . اشراف زاده گفت :مي خواهم جبران كنم ؛شما زندگي پسرم را نجات دادي
فلمينگ گفت : من نمي توانم براي كاري كه انجام دادم پولي دريافت كنم .
در همين لحظه پسر فلمينگ وارد كلبه شد . اشراف زاده پرسيد : پسرشماست
كشاورز گفت : بلي
اشراف زاده گفت : با هم معامله ميكنيم اجازه بدهيد اورا همراه خودم ببرم تا تحصيل كند اگر شبيه پدرش باشد به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد .
پسرفلمينگ از دانشگاه پزشكي در لندن فارغ التحصيل شدو همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ ؛ كاشف پني سيلين مشهور شد .
سالها بعد پسرهمان اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد فكر ميكنيد چه چيزي نجاتش داد ؟ پني سيلين
بامبو روزي به خدا شكايت كردم كه چرا من پيشرفت نمي كنم ؛ديگر اميدي ندارم و مي خواهم خودكشي كنم .
ناگهان خدا جوابم داد و گفت : آيا درخت بامبو وسرخس را ديد ه اي ؟
گفتم : بله ديده ام
خدا گفت : زماني كه درخت بامبو و سرخس را افريدم به خوبي از انها مراقبت كردم ؛خيلي زود سرخس سر از خاك براورد و تمامي زمين را فرا گرفت ؛ اما بامبو رشد نكرد ....
من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخس رشد بيشتر كرد ولي از بامبو خبري نيود . در سالهاي چهارم وپنجم نيز بامبو رشد نكرد .
درسال ششم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد و در مدت شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت .
اري در اين مدت بامبو داشت ريشه هايش را قوي مي كرد .
ايا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختي ها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي ؟
زمان تو خواهد رسيد وتو هم پيشرفت خواهي كرد . نااميد نشو.......
بالهايت را كجا گذاشتي ؟ پرنده برشانه هاي انسان نشست .. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :
اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من لانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و ادمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت :
راستي ؛ چرا پرزدن را كنار گذاشتي ؟انسان منظور پرنده را نفهميد و خنديد.
پرنده گفت : نمي داني توي اسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد انگار ته خاطراتش چيزي را به ياد اورد چيزي كه نمي دانست چيست ؟شايد يك ابي دور ؛ يك اوج دوست داشتني .
پزتده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم ميشناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.
پرنده اين را گفت و پر زد ورفت انسان رد پرنده رادنبال كرد تا اين كه چشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد اورد روزي نام اين ابي بزرگ بالاي سرش اسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
انگاه خدا برشانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي ايد تورا با دو بال و دوپا افريده بودم ؟ زمين و اسمان هردو براي تو بود اما تو اسمان را نديدي .
راستي عزيزم بالهايت را كجا گذاشتي؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . انگاه سر در اغوش خدا گذاشت و گريست........!
ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام![]()
امید وارم همیشه موفق باشی و در کنار خانوادت شاد و سلامت باشی....![]()



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:22 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
و شیطان پس از زندگی که کردم و فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم. به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم.
نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم."
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد.
شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي كرد بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از شيطان به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ اقدام دفاعی نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام داده بودم، آيا حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين ببرند؟ شيطان با عصبانيت حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی است كه من گفتم و شخص ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد." 
وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم ميزد ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او مسيح بود كه وکالت مرا به عهده گرفته بود، خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به قاضى گفت: "سلام پدر"
و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه كرده، درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق مجازات است."
مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است پس او به من تعلق دارد.
"خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید.
شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. "
هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است، هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم."
قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش جارى شد:
"اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است. اين مورد پذيرفته نيست."
هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. "
همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى هم شكست خرده باشى؟ "
مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است."
امروز مدافع شما کیست ؟

آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟
شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:31 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
ســــــــــــلاممممممممممممم دوستای گلم چه طورند؟؟؟ چه خبرها؟ به همه خوش میگذره؟ ممنون که لحظه ها رو تنها نمیگذارید... نیمه شعبان رو به همه عزیزان تبریک میگم همه ما میدونیم که کم آبی مشکلی هست که بیشتر شهرها و حتی کشورها با اون مواجه هستن اما علتش چیه؟؟ شاید خیلی از شماها برای من علت علمی بیارین مثلآ بگین: خوب چون هوا گرمه یا چون کوه ها مانع از رسیدن هوای مرطوب میشن و و و .......... اما تا حالا به این فکر کردین که شاید بین زمین و آب یک ارتباطی باشه؟؟!!!!! من تو وبلاگ بعضی دوستانم که نظر میدادم به این نکته هم اشاره کردم بنابر این تصمیم گرفتم که این داستان رو در وبلاگم بگذارم که نشون بدم همه چیز در این دنیا احساس داره و ما میتونیم به راحتی با اونها ارتباط بر قرار کنیم. عشق زمین و آب روزی روزگاری دو معشوق بودند به اسم آب و زمین چنان عاشق که همه می گفتند این دو از هم جدایی ناپذیر هستند زمان به همین منوال میگذشت تا وقتی که پای خورشید به میان آمد . آری خورشید آمده بود آب از خواب بیدار شد ناگهان نگاهش به خورشید افتاد . وای چقدر زیبا او چنین چیزی تا به حال ندیده بود مثل یک رویا وای چه موهای قشنگی ! چه گرمای آرامش بخشی. آب با خودش گفت تا زمین خوابه برم و یه سلامی به اون عرض کنم و بپرسم کیه. رفت پیش خورشید و با کمی خجالت گفت سلام من اب هستم و خوشحال می شم با شما آشنا بشم .راستی شما کی هستین؟ خورشید گفت سلام آب عزیز من خورشیدم گرما دارم تازه به این طرفا رسیدم و تنها هستم خوشحال می شم تو یار من بشی و پیشم بیای. آب کمی فکر کرد ودر حالی که غرور تمام وجودش را گرفته بود با خودش گفت : چه خوب دیگه از دست این زمین پست و پایین راحت می شم میرم اون بالاها پیش خورشید که هم زیبا هست و هم بالاتر از زمین ..... آب حتی به گذشته هم فکر نکرد که زمین عاشقش بود و آب رو تو آغوش خودش میگرفت تا آروم بگیره حتی به این فکر نکرد که زمین بدون اون میمیره و حتی به این موضوع که خودش یه روزی عاشق و دیوونه زمین بود. آب به خورشید گفت: من چطور بیام پیشت ؟ خورشید در جواب گفت من تو رو با گرمای خودم سبک میکنم و بعد میای بالا پیش خودم. آب گفت: بزن بریم .. خورشید هم گرمای خودش رو بیشتر کرد و آب بخار شد و شروع به بالا رفتن کرد . در همین هنگام از گرمای خورشید زمین بیدار شد . وقتی این صحنه رو دید به آب که در حال بالا رفتن بود گفت : آب عزیزم کجا میری ؟ آب گفت : من دارم میرم یه جای بهتر .جایی که خوشبخت بشم و پیش یه نفر که منو بیشتر دوست داره .... زمین فریاد زد نه نه نه .. نرو من بی تو میمیرم من دوست دارم من عاشقتم بدون تو خشک و تباه می شم ... ولی آب گوش نکرد و رفت تا به خورشید برسه در حالی که نمیدونست بین خودش و خورشید زیاد فاصله هست و رسیدن به او محاله ولی خودخواهانه تلاش میکرد. زمین داد زد : من همیشه عاشقانه آغوشمو واسه بازگشتت باز نگه می دارم می دونم یه روزی پشیمون برمیگردی آب بالا و بالا تر رفت تا به جایی رسید که متوقف شد ... آب به خورشید گفت :چی شد چرا دیگه بالا نمیرم ؟ خورشید در جواب گفت من دیگه بیشتر از این توان ندارم تا تو رو بالا بکشم دیگه وقت ندارم الان شب ساه میرسه و من باید برم شاید یه روز برگشتم. آب در حالی که شکه شده بود با حالت گریه به خورشید گفت ولی قرار ما این نبود خواهش میکنم منو اینجا تها نذار .. ولی خیلی دیر شده بود آب تنها شده بود و حالا به اشتباه غودش پی برده بود و دیگه راه برگشتی نداشت . او از روی زمین خجالت میکشید او ن زمین رو تنها گذاشته بود و حالا زمین خشک و تنها اون پایین بود . آب فریاد زد :زمین عزیز بیداری ؟ منم آب . خیلی پشیمون هستم . میخوام برگردم پیشت تو آغوشت ..... ولی دیگه دیر شده بود و دیگه کاری از دست زمین هم بر نمی آمد. سالها از ان ماجرا می گذرد و این دو معشوق از هم دور افتاده اند . باران روزها و شبها گریه میکند تا شاید با قطره های اشک خود که همان باران است زمین را شاداب و سرسبز کند تا شاید بتواند اشتباه خود را جبران کند او باران عشق خود را بر سر زمین میریزد و زمین هم عاشقانه آغوش خود را باز می کند تا قطرات عشق را در آغوش بگیرد که بوی یارش را میدهد. ![]()
من فکر میکنم تمام چیزهایی که در اطراف ما وجود دارند به نوعی با ما در ارتباط هستن و احساسات ما رو به خوبی درک میکنن ...از جاندار گرفته تا بی جان...من وقتی با اونها صحبت میکنم احساس میکنم متوجه میشن, یعنی به نوعی تبادل انرژی داریم...مثلآ بار ها با وسائلم صحبت کردم و خیلی جالب تاثیر صحبت هام رو دیدم.![]()



+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:48 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
با سلام خداجان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم بنده کوچک شما , مجید دوستان من چرا کسانی که از لحاظ مالی در وضع مناسبی هستند به همنوعان خودشون کمک نمیکنن؟ چرا باید بچه های ما یا زن باردار شب,گشنه سر بر زمین بگذاره؟ چرا برای یک ایمیلی به خدا باید این طور با عشق پول جمع بشه و در آخر؟؟؟؟؟؟ چرا,چرا و چرا؟؟؟؟؟
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم،خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده یک کمد که همه چیزمان همان توست آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه خیلی چیز بدیست 
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید , ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,حتما خوشمزه هم هست , نه ؟تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد , خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها , شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم , خدا جان جوابم را بده ,
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند , آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنیدخب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان , اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد دست مهربانتان را از دور می بوسم راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت باز هم دست و پایتان را می بوسم منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند
...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 13:58 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
سلام دوستان گلم خوبید خوشید سلامتید؟دماغتون چاقه؟ ببینم منو نمیبینید بهتون خوش میگذره؟ میدونید که من بعد از مدتها آپ کردم بارالها سگ وفادار است کم میخورد و کم می خوابد شب زنده داری میکند خضوع دارد از حریم صاحب خود محافظت میکند قانع است و صبور اگر این خصائص در بنده ای جمع شوند تازه مقام سگ یافته وای بر من اگر ادعائی کنم یا خودی بنمایم... اینم عکس سگ کوچولوی خودم
در یک جنگل یک دسته کلاغ زندگی میکردند.اونها با هم خیلی خوب بودند و همیشه خدا رو شکر میکردند. در میان اونها کلاغی بود که بقیه کلاغ های جوان خیلی به اون حسادت میکردند. روزی کلاغ ها شروع به دعوا کردند و بعد از اتمام آن تمام گناه ها رو به گردن کلاغ قصیه ما انداختند.کلاغ پیر که سرپرستیه بقیه رو به عهده داشت او را مجازات کرد.اون خیلی ناراحت بود چون بی گناه مجازات شده بود و به قول معروف آش نخورده و دهن سوخته اون تصمیم گرفت دوستان خود را ترک کند.پس برای یافتن دوست رفت و رفت...و بالاخره جایی رو برای استراحت انتخاب کرد.در حال استراحت بود که ناگهان صدایی به گوشش رسید ...کمی دقت کرد... ـ هی با توام...اهل کجایی؟؟ نگاهی به اطرافش انداخت.کنار چنار بلند روباه و شغالی رو دید. کلاغ: سلام ...با من هستید؟؟ روباه: بله.خوبی؟ما تورو این طرف ها ندیدیم؟اهل کجایی؟ کلاغ: من از راه دوری اومدم. دنبال جای خوبی میگردم برای زندگی.... اونها بعد از کلی گفت و گو با هم دوست شدند.پس کلاغ همانجا رو برای زندگی انتخاب کرد.اونها بعد از مدتی کم کم به کلاغ دزدی روآموختند.کلاغ قصیه ما خیلی ساده بود.اون نمیدونست که این کار خوبی نیست و فکر میکرد هر چیزی که دوستاش به اون میگن درسته!!! روزی برای دزدی به خونه طاووس مهربان رفت.آخه قرار بود یکی از پرهای اون رو بدزده... در حال دزدی بود که ناگهان طاووس متوجه شد.اون کمی به کلاغ نگاه کرد و بعد از دقایقی با اون شروع به صحبت کرد.وقتی کلاغ دید که طاووس چقدر مهربان است و به جای این که داد بزنه و همه رو خبر بکنه با مهربانی با اون صحبت کرد خیلی شرمنده شد و تصمیم گرفت که با اون دوست بشه و کار زشتش رو جبران کنه... کلاغ از خودش و زندگیش و دوستانش برای طاووس مهربان حرف زد.وقتی متوجه اشتباهش شد و دانست که اونها دوستان واقعی نیستند برای همیشه دوستیه خودش رو با اونها قطع کرد و در کنار طاووس مهربان ماند...اونها مدتها با هم دوست بودند و کلاغ بدون مشورت با طاووس هیچ کاری نمیکرد و این موجب شده بود تا بقیه حیوانات به کلاغ حسادت کنند.( آخه طاووس همدم همه حیوانات بود به حرف های اونها گوش میداد و اون ها رو با مهربانی راهنمایی میکرد) پس اونها تصمیم گرفتند دوستی کلاغ و طاووس رو به هم بزنند... روزی که طاووس برای انجام کاری به جایی دور رفته بود همه حیوانات به دیدن کلاغ رفتند و از این که با طاووس دوست هست اون رو خیلی سرزنش میکردند...اونها میگفتند: تو خیلی زشتی! اما طاووس خیلی زیباست! تو چه طور به خودت اجازه دادی با اون دوست بشی و آبروی اون رو هم ببری؟ طاووس از دوستیه با تو پشیمان و ناراحته...!!!! کلاغ ابتدا به حرف های اونها اهمیت نداد اما وقتی حرفها و گوشه کنایه های آنها زیاد شد کم کم باورش شده بود که خیلی زشته و حتمآ طاووس از دوستیه با اون ناراحت و پشیمانه اون خیلی ناراحت بود. دیگه اگه طاووس هم ترکش میکرد خیلی تنها میشد...هیچ کس رو نداشت..پس رفت روی درختی نشست, سرش رو رو به آسمان گرفت و با خدای خودش شروع به صحبت کرد. خدایا من خیلی تنهام و جز تو کسی رو ندارم.خیلی خسته ام دوست واقعی تویی دلم میخواد بیام کنارت و هیچ وقت از تو جدا نشم. این رو گفت و به سوی آسمان پر کشید. ساعاتی بعد طاووس باز گشت و دید که همه جلوی خانه کلاغ جمع شدند.به آنها نگاهی کرد و علت رو خواست. ناگهان جنازه کلاغ رو روی زمین دید.در این حین یکی از حیوانات قضیه رو برای او تعریف کرد. اشک در چشمان طاووس جمع شده بود.او به سمت جنگل حرکت کرد و هیچ کس دیگه اون رو ندید.... آخرین حرف طاووس قبل از رفتنش:همنشینی با کلاغ زشت بهتر از همنشینی با ناخردان زیبا روست.... به نظر شما این داستان چه چیزی رو میخواد بگه؟؟؟؟ ![]()
آخه کلی درس و پروژه داشتم....بحث کلاس و این حرفها نیستا وقت نبوده به خدا...عوضش الان اومدم تا یک آپ تپل بگذارم![]()

داستان کلاغ تنها 
![]()
![]()


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:26 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |