|
ببخشید که مدتی نبودم ... خوب دلائل زیاد بودن شاید یکیش امتحاناتم و دیگری رو در پایین براتون گفتم. فردا تولدمه.....اما حس قشنگی ندارم..... یعنی تا حالا که نداشتم....خدا رو شکر میکنم از این که بهم فرصت داد تا به این دنیا بیام و خودم رو امتحان کنم و از تک تک نعمت های داده و نداده اش استفاده کنم... تعجب نکنید ما حتی از نعمت هایی هم که خدا بهمون نداده استفاده میکنیم.!!!.حالا برید ببینید چه طور..... امیدوارم روزی بشه که روز تولدم رو با بهترین حس جشن بگیرم... من عاشق خدا هستم. از همین جا میخوام بگم , خدا جونم دوستت دارم , تو همیشه یار و یاورم بودی و هستی... هیچ زمان تنهام نگذار من بدون تو هیچم... تو این شبی که برام خیلی عزیز آرزو میکنم اول همه بیماران شفا پیدا کنم و بعد خانواده ام و تمام کسانی که دوستشون دارم (...) سالم و شاد زندگی کنن. امیدوارم روزی هدف تو رو از آفرینش خودم متوجه بشم و بتونم به بقیه کمک کنم و فقط مصرف کننده نباشم...آمین. بیایید کمی برقصیم و بعد هم بریم سراغ مراسم کیک خرون هیییییییییییییییی بچه ها کادوم رو ببینید حالا بیایین کیک بخوریم م م م م م م اینبار داستان نمینویسم ولی دفعه بعد حتما یه داستان هم مینویسم امروز میخوام در همه چیز یک برآورد داشته باشم این مدت تنها چیزی که بهش رسیدم این بود : اتفاقات توی زندگی همه نشونه چیزی هستند که ما به اونها بی توجهیم هر کدوم از اتفاقات خوب و بد توی زندگی حامل پیامی هستند که به عبارتی یک جسم دارن که خود اتفاقه و يك روح كه با ما حرف ميزنه و پيام رو بهمون گوشزد ميكنه، این که امروز چرا ضربه روحی خوردیم دلیلش در وجود و عمل کرد های خودمونه و اینکه فردا چرا موفق میشیم هم دلیلش بازتاب عملکرد خودمونه جالبه گاهی موفقیتهامون انقدر خوشحال کننده است که ما رو مست شادی جسمش میکنه و از روحش و ابعادی که میتونه زمینه ساز موفقیتهای بعدیمون باشه غافلمون ميكنه و همين علتي ميشه که بهترین موقعیتهای از دست دادمون رو به گردن زمونه و اجتماع و اطراف میندازیم و یادمون میره که در درجه اول بی اهمییتی خودمون به اطراف باعث این همه دکه زدن یا حتی شکستهای بعدیمون شده .... توی زندگیم همیشه به دنبال غم بودم و همين باعث ميشد كه به سمت غصه ها بيشتر كشيده بشم آخه من در بچگيم يعني درست زماني كه۳ ساله بودم و ميتونست شادي اطرافيانم زمينه ساز يك روحيه بشاش و يك انسان مثبت در من بشه به دليل ...... تاثير روحيه پر از غم و اندوه اطرافیانم بر من بازتاب داشته و مرا به يك انسان بسيار حساس و شكننده تبديل كرده ولي در كنارش خدا در من قدرتي قرار داده كه از هر لحظه شكست در زندگيم ميتونم دوباره از صفر شروع كنم شروع من از صفر به اين معنا نيست كه گذشته را فراموش ميكنم فقط تنها چيزي كه اين وسط قرار داره اينه كه سعي ميكنم به عملكردهاي خودم هم توجه كنم. درسته كه ما از اطرافيانمون ضربه ميخوريم ولي ضربه اي كه ميخوريم بازتاب عملكرد خودمون هم هست... برای مثال: ما عشق ميورزيم و دچار تنهايي ميشيم و به سرعت به اين مسئله در ذهنمون كمك ميكنيم كه عاشق تنهاست و معشوق بي وفاست ولي مسئله اينجاست عشق يك انگيزه است يعني تمامي غرايزي كه در ما قرار داده شدن يك انگيزه اند و همگي يك هدف رو دنبال ميكنن: كمال از نظر من رسيدن به كمال از هر طريقي ممكنه... {ولي اون چيزي كه خودم تجربه كردم(البته هنوز مونده) چون من هنوز تازه بعد از 22 سال تازه راه رو پيدا كردم! } اينه كه اگر از جاده عشق به همراه چشم دل گام برداري نيازي به پياده روي زيادي نداري شايد حتي به پرواز در آيي! (به خصوص عشق به خدا) من عاشق خدا هستم..... اگر دستتون رو از روي گوشتون بردارين و سعي کنید چشمای متعصبانه به شخصيت كنونيتون رو باز کنید،متوجه میشید... ولی اگر اینچنین نکنید، نتيجه تمام حرفهاي من، در حد يك نيشخند با يك جمله اينچنيني خواهد بود و بس" برو بابا دلش خوشه" .... ولي عيبي نداره بگذاريد از دلخوشي هايم بگويم دوست دارم , دوست لحظه لحظه هايم باشيد.شادي و غم در كنار هم معنا پيدا ميكنن...پس بگذاريد گوش شما پيامهایي رو كه در هر اتفاق ساده زندگيتان ميافتد بشنود و ذهنتان به رويدادهاي بزرگ و كوچك زندگيتان مثل برخورد ناگهاني تكه سنگي به سرتان از سمت پسر بچه اي كه هدفش شما نبوديد، متمرکز شود(خدا رو چه دیدید شاید اگر اون لحظه که در فکر خود فرو رفته بودید و غرق در تفکراتتون بی توجه به پسربچه ای که اطراف شما بازی میکند را ه میرفتید و اون سنگ به سر شما برخورد نمیکرد شما به مسیر خود ادامه میدادید و دچار یک حادثه بدتر میشدید مثل یک تصادف!) ما از نسل ايرانيم از نسل زرتشت اولين ديني كه در ايرانشهر متولد شد اولين پيامبري كه سه جمله كوتاه کلیدی برای رسیدن به کمال و موفقیت گفت :گفتار نيك ، پندار نيك، رفتار نيك... ولي ما فقط شعار داديم ! هميشه بر اين باوريم كه همه چيز با من سر لج دارد ولي به رفتار لجوجانه خود نمي انديشيم هميشه ديواري كوتاه تر از اطرافيانمان كه مجبورند اشتباهات ما را بر دوش بگيرند پيدا نميكنيم! همه در حق ما بدي ميكنند بي آنكه به اين توجه كنيم كه ما چه كرديم؟! اگر ما خوبي كرديم ولي بالعكس بدي ديديم دليلش اينه كه شايد طرف مقابل ما احتياجي به خوبي ما نداشته و صرفا قصدش از درد دل كردن ، لحظه ای خالی کردن خود پیش ما بوده و بس ، ولي ما مثل يك فرشته نجات كه هميشه توقع داشتیم یکی در مقابل غم خودمون این نقش رو ایفا کنه خودمون رو بی اجازه وسط ميندازيم و ميشيم بطمن 4 يا مرد انكبوتي n . من خودم رو مثال ميزنم هميشه توي زندگيم ، چه اونهايي كه حكم دوست رو برام داشتن و چه کسانی که دوستشان داشتم(خانواده) انقدر دورشون تار تنيدم و محبت كردم كه طرف تنها آرزوش شده بيرون جهيدن از تاري كه من اطرافش با محبتهاي زياديم و هر چيزه ديگه تنيدم.حالا درسته بعد از اين كه بيرون ميرن قدر گرماي جايي رو كه از دست دادن ميفهمن... گرچه عقيده دارم تا به كمال نرسيم همگي همين طوريم فقط هدف متفاوته يكي هدف برای تنيدن تار، درسش ميشه ، يكی شغلش، يكي دوست پسرش يا دخترش يكي زنش يا شوهرش يا مادرش يا ،پدر و.... اصلا هيچ از اون كسي كه براش خودتون رو ميكشين پرسيدين كه تمايلي به اين شلوغ بازيهاي شما داره يا نه! بابا چشماتون رو باز كنين اين كمبودهاي خودتونه كه در ديگري جبران ميكنيد پس لطفا منتي سر كسي كه از شما محبت نخواسته و خواست خودتون بوده نگذارين ! فكر نكنين ميخوام شما رو با حرفهاي تلخ آزار بدم (از اين بابت ميگم تلخ كه ميدونم آدم با صورت واقعي خودش خيلي معذب ميشه و براي همين ميگن حقيقت تلخه ... اينم يه اشتباه ديگه که حقيقت تلخه چون همه ما چشمانمون رو به دنيايي كه تك تك اجزاش روي حساب و كتاب چيده شده بستيم و خودمون رو به دست روياهامون و عقده هاي درونيمون سپرديم در ضمن من فقط منظورم آدمهاي دور و اطرافم نيست من اين حرفها رو روزي چند بار براي خودم هم ميزنم در درونم كه يادم نره نبايد غصه اتفاقاتي رو بخورم كه یا نا خواسته بوده یا خودم باعثش بودم... و حتي بايد خوشحال هم باشم ، چون اگر غمم به دست خودم ميسره شاديمم به دسته خودم ميسره... روحيه رو حال كنين! ) جالبه تو اكثر دعواهايي كه آدمها با هم ميكنن اوني كه شخص عنكبوته شروع ميكنه به منت گذاشتن سر تارهايي كه تك تكش رو با احساساتش دور و اطراف دومي تنيده و در انتها اون رو بابت پاره كردن اين همه احساسات و فرارش ملامت ميکنه و در نهايت شخص ، آزاد و رها شده، و تنها جمله اي كه تو پرمون ميخوره و همون حقيقته رو ميگه، اونم اينه،( لطفا خوب روش تمركز كنين بعد بخونید) : مگه من از تو خواستم كه اينكارهارو به خاطرم انجام بدی كه منت رو سرم ميگذاري ....! خيلي جمله قشنگيه اون لحظه كه ميشكني نگران نشو، اين اوج پيروزيته تازه فهميدي دنيا چيه! حالا اون شده ناجيه تو ، پس دهنشو ببوس به خاطر اينكه بهت فهموند كه اول خودت بعد ديگري. اگر به خودت اهميت دادي همه برات ارزش قائل ميشن اگر به كارت ارزش دادي كارت ميگيره اگه به درست توجه كردي درست خوب ميشه ولي توجه تو به يك انسان كه داراي يك روح وسيع با تفكرات عميق مستقل از توست نبايد هدف باشه، هدف اگر هم رسيدن به كسي هست بايد از راهش بري وگرنه منجر به شكست ميشه و تو خودت، خودت رو محكوم به شكست كردي! تك تك اتفاقاتي كه ميافته داره با ما حرف ميزنه گوشهات رو نگير ، دستت رو از روي چشمهات بردار، از كودك درونت تبعيت نكن، اون يك بچه هست و نتيجه كارهاش خط خطيهايي در زندگيت ميشه و بس، بهش راه و روش بزرگ شدن ياد بده و بگذار تو رو به سمت كمال و موفقيت ببره، چيزي كه زرتشت در سه جمله كوتاه بيان كرد و لازمه رسيدن به اين سه پيامد رو دانا (خرد انسان) ميدونست. از خردت استفاده كن. بهترين راهنما و بهترين دوست و همنشين، خودت هستي فقط خودت. اگر بخوام ادامه بدم شايد اين پست انقدر طولاني بشه كه بشه كتابش كرد ولي براي اينكه از حجم زياد حرفام فرار نكنيد در همين نقطه ختمش ميكنم با اين جمله :گوشت رو باز كن چشمت رو باز كن دلت رو روشن كن و اول خودت رو ببين و به آزادی طرف مقابلت(هر کسی که هست) احترام بگذار تا بی حرمت نشی و موفق باشی...
شخصی را به جهنم میبردند در راه برگشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت امروز وقتي هنوزسپيده نزده بود اومد سراغم دوباره در كنارم احساسش كردم دستم رو گرفت بوسيد ولي تا چشمام رو باز كردم از پيشم رفت آخه بهم گفته كه نبايد چشمام رو باز كنمو ببينمش ولي مگه ميشه آخه هيچ وقت نديدمش خيلي دوست دارم بدونم مثل تنها عكسي كه ازش برام مونده زيباست و مانند اسمش فرشته اي بي نظير؟! ولي سهم من از او فقط يك احساسه و درد دل هايش او هم مثل من دلش گرفته او هم دلش ميخواست پيش من ميبود ولي چه ميشه كرد خداوند او را احضار كرد و امر امر اوست همين كه شبهايي را برايمان باقي گذاشته تا لحظاتي را با حضورهم سپري كنيم خودش دنيايي است امروز كي شب ميشه ومن كي به حضورش شرفياب ميشم او داند نه من ! خيلي سخته وقتي تمام دلخوشيهات در دنيايي ديگر نقش ببنده كه با گشودن چشمانت از آن محروم ميشوي و هيچ نميماند جز تجسماتي از او كه روزت را به شب برساني و دوباره تكرار مكررات ......... رویا خیلی وقت بود که همو ندیده بودیم دلم خیلی براش تنگ بود ولی روم نشد بهش بگم درست مثل اولین روز آشناییمون به هم نگاه میکردیم و نمیدونستیم چطور سر صحبت رو باز کنیم از مشکلات بگیم یا حرفهای معمول فقط سکوت کردیم با حالت چطوره شروع شد گفت:خوبم تو چطوری؟ گفتم منم ..(ولی نه نمیتونستم دروغ بگم ) ای بدک نیستم.... زنت چطوره؟ خندید ولی تلخ تر از گریه هاش بود با تمسخر بهم گفت:زنم! آهان منظورت زن مامانمه، خوبه پیش شوهرشه.. خندیدیم مثل همون موقع ها وقتی در کنار هم بودیم مشکلاتمون رو کنار میگذاشتیم و به قولی به درز دیوارم میخندیدیم مابین خنده هام اشکم غلتید و رسوام کرد با شرمندگی سرم رو انداختم پایین چون باعث مکث شدیدی در شادیش شدم سرم با انگشتاش مقابل صورتش قرار داد و گفت:این هم همون قضیه ی خنده ی تلخه من از گریه غم انگیزتره است دیگه نه؟ میدونی که اشکهات نمکی داره که رو زخمم میپاشه و دادم رو در میاره پس نمک به زخمم نپاش باشه؟ ـ با سر جوابش رو دادم و دوباره لحظات سنگین سکوت زهر ماری و هر کدوممون تو فکر خودمون بودیم هر بار به هم نگاه میکردیم حرفهامون یادمون میرفت و دوباره دچار سکوت میشدیم. آخر من پیشقدم شدم مثل همیشه : نیاز ، یادته موقع جداییمونم تو خیابون همین پارک بود درست مقابل همین صندلی که الان نشستیم روش (مابین حرفم با انگشتش رو، روی لبم گذاشت و فقط شنیدم که میگه هیسسس.....) دوباره سکوت اینبار اون بود که پشتش رو به من کرد تا نمک رو زخم من نپاشه یا حداقل نفهمم که داره نمک میپاشه! برای پرت کردن موضوع تصمیم گرفتم یک جک بگم نیاز ببین یک جک دو تا گوجه بودن خیلی عاشق بودن داشتن از خیابون رد میشدن اون گوجه مرد , که گرم حرفای عاشقانه بوده و حواسش به خیابون نبوده کلی جملات عاشقانه میگه که یک دفعه گوجه زنه میگه: گوجه عزیزم یک ماشین داره به سرعت میاد ، گوجه مرد هم انقدر داغ بوده که نمیفهمه و میگه میخواستم بگم عزیزم دوستت که یک دفعه ماشینه از روش رد میشه و آخرش میشه (فیت صدای له شدن اون گوجه) و زنه هم میگه منم فیت... صدای گریه و خندش ملودیه خاصی داشت که به قلبم چنگ میزد و همینطور بیشتر اوج میگرفت بلند بلند با همین ملودی فریاد زد: خدایا فیت و منم اون ملودی رو ادامه دادم : منم فیت ....... ـ همدم؟! ـ بله؟! اونجا چطور جاییه ؟ ـ اینجا ! خوبه به اندازه تمام زمین و آسمون وسعت داره ولی برای من کوچیکه! ـ چرا؟ ـ چون بزرگترین چیزی رو که داشتم ازم گرفت ! ـ چرا نموندی ؟ چرا ترکم کردی همدم ؟ چرا نخواستی که ...... اینبار من بودم که دست روی لباش گذاشتم و گفتم هیسسس هیچی نگو... ولی اون ادامه داد ـ من اون بچه رو نمیخوام بچه ای که تو رو از من گرفت نمیخوام میفهمی این رو به خدا هم بگو... ـ نیاز نه..اون بچه منه... نذار ازت دلگیر بشم , من نمیتونستم مرگ بچه ام روببینم خدا باید اینکار رو میکرد..... ـ همدم اون لحظه ای که تو رفتی تو کما منم با خودت بردی طوری که هنوز که هنوزه از کما در نیامدم من باعثش شدم نباید با اون وضعیتی که تو داشتی فارغ میشدی، دستپاچگی میکردم و تو رو ......وای خدای من من خودم با دست خودم تو رو به کشتن دادم تو چطور میتونی بیایی و با من حرف بزنی ...؟ تو چطور میتونی انقدر بزرگ باشی که منو ببخشی....؟نفرین به من نفرین به این زندگی بدون تو نفرین.... ـ ببین نیاز عزیزم من ، تو رو دوست دارم... مثل همیشه فاصله من تا تو , زمین تا آسمونه , ولی بازم میتونیم با هم باشیم. رویاست که من و تو رو به هم میرسونه پس رویاهات رو فراموش نکن دلم میخواد دخترمون رو هم به اندازه من دوست داشته باشی هر وقت که اون رو در آغوش بگیری من گرمای وجودت رو احساس میکنم و هر وقت که ببوسیش بوسه بر من زدی ...پس مرا در آغوش بگیر و بوسه بر من بزن تا آرام بگیرم من تو را به وسعت عشق مادریم دوست دارم...... ـ همدم من رو ببخش که تو رو در حسرت دیدار دخترمون گذاشتم و نه ماه انتظار بی صبرانه تو رو برای تولدش با اون تصادف کذایی، بی ثمر گذاشتم همدم هنوز دوست دارم هنوزم شبها فقط با خاطرات تو هم بستر میشم و هنوزم به امید برگشتنت هستم ولی... ای خدا... چطور تونستی ...یعنی چطور تونستم ....خدایا من رو ببخش .....همدم من رو ببخش ...رویا من رو ببخش..... سرش رو بین دو دستش مخفی کرد دستاش رو گرفتم و بوسه بر اشکانش زدم و گفتم : میخوام دخترمون رو رو بیاری میخوام تاب بازی یادش بدم تا وقتی اوج میگیره بیام و بوسه بر دستای کوچیکش بزنم... بهم قول بده نیاز، بهش نگو مادرش مرده بذار به مادر الانش عادت کنه نذار رویاهای شیرینش خاکستر بشه بهش بگو یکی که اون بالاست زیر پای خدا ، دوستت داره و گاه گاهی میاد به دیدنت اون موقع که به کمک نیاز داشته باشی ریشش رو گرو خدا میذاره شاید خدا حرمتی برای من قائل بشه و غم به دل رویای من راه نده دیگه هم برای من گریه نکن میخوام هر وقت میبینمت بخندی باشه من تا همیشه با تو خواهم بود مثل همون گوجه من تو رو فیت ... ـ منم فیت...،قبل از خداحافظي بهم بگو اسم دخترمون رو چي بذارم؟ ـ رويا......
سلام به همه خوبید خوشید؟ قبول دارم دیر به دیر میام اما (به قول دوستم)عذر خواهی میکنم درس و دانشگاه دیگه....هر چه ترم هات بالاتر میره درس ها سخت تر میشه... راستی راستی اول باید به دوست عزیزمون مصطفی جان تبریک بگم که در کنکور پزشکی با رتبه عالی قبول شد و در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان درس میخونه.... من خبر نگار هستم رمز موفقیتتون چیه؟؟؟ خوب معلومه دیگه...اینجوری افتاده بودی رو کتاب هات خوب من این بار هم با تعدادی از داستان های کوتاه اومدم پاداش نيكي
فلمينگ كشاورز فقيري از اهالي اسكاتلندبود. روزي براي امرار معاش بيرون رفته بود كه از باتلاقي در مسيرش صداي درخواست كمك شنيد وسايلش را روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد .
پسري تا كمر در باتلاق فرو رفته بود وحشت زده فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را ازاد كند .
فلمينگ اورا از مرگي تدريجي ووحشتناك نجات داد .
روز بعد كالسكه اي مجلل به منزل محقرفلمينگ امد . مردي اشراف زاده خودرا پدر پسري معرفي كرد كه فلمينگ نجاتش داده بود . اشراف زاده گفت :مي خواهم جبران كنم ؛شما زندگي پسرم را نجات دادي
فلمينگ گفت : من نمي توانم براي كاري كه انجام دادم پولي دريافت كنم .
در همين لحظه پسر فلمينگ وارد كلبه شد . اشراف زاده پرسيد : پسرشماست
كشاورز گفت : بلي
اشراف زاده گفت : با هم معامله ميكنيم اجازه بدهيد اورا همراه خودم ببرم تا تحصيل كند اگر شبيه پدرش باشد به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد .
پسرفلمينگ از دانشگاه پزشكي در لندن فارغ التحصيل شدو همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ ؛ كاشف پني سيلين مشهور شد .
سالها بعد پسرهمان اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد فكر ميكنيد چه چيزي نجاتش داد ؟ پني سيلين
بامبو روزي به خدا شكايت كردم كه چرا من پيشرفت نمي كنم ؛ديگر اميدي ندارم و مي خواهم خودكشي كنم .
ناگهان خدا جوابم داد و گفت : آيا درخت بامبو وسرخس را ديد ه اي ؟
گفتم : بله ديده ام
خدا گفت : زماني كه درخت بامبو و سرخس را افريدم به خوبي از انها مراقبت كردم ؛خيلي زود سرخس سر از خاك براورد و تمامي زمين را فرا گرفت ؛ اما بامبو رشد نكرد ....
من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخس رشد بيشتر كرد ولي از بامبو خبري نيود . در سالهاي چهارم وپنجم نيز بامبو رشد نكرد .
درسال ششم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد و در مدت شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت .
اري در اين مدت بامبو داشت ريشه هايش را قوي مي كرد .
ايا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختي ها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي ؟
زمان تو خواهد رسيد وتو هم پيشرفت خواهي كرد . نااميد نشو.......
بالهايت را كجا گذاشتي ؟ پرنده برشانه هاي انسان نشست .. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :
اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من لانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و ادمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت :
راستي ؛ چرا پرزدن را كنار گذاشتي ؟انسان منظور پرنده را نفهميد و خنديد.
پرنده گفت : نمي داني توي اسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد انگار ته خاطراتش چيزي را به ياد اورد چيزي كه نمي دانست چيست ؟شايد يك ابي دور ؛ يك اوج دوست داشتني .
پزتده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم ميشناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.
پرنده اين را گفت و پر زد ورفت انسان رد پرنده رادنبال كرد تا اين كه چشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد اورد روزي نام اين ابي بزرگ بالاي سرش اسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
انگاه خدا برشانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي ايد تورا با دو بال و دوپا افريده بودم ؟ زمين و اسمان هردو براي تو بود اما تو اسمان را نديدي .
راستي عزيزم بالهايت را كجا گذاشتي؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . انگاه سر در اغوش خدا گذاشت و گريست........!
و شیطان پس از زندگی که کردم و فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم. به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم. آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟ شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟
ســــــــــــلاممممممممممممم دوستای گلم چه طورند؟؟؟ چه خبرها؟ به همه خوش میگذره؟ ممنون که لحظه ها رو تنها نمیگذارید... نیمه شعبان رو به همه عزیزان تبریک میگم همه ما میدونیم که کم آبی مشکلی هست که بیشتر شهرها و حتی کشورها با اون مواجه هستن اما علتش چیه؟؟ شاید خیلی از شماها برای من علت علمی بیارین مثلآ بگین: خوب چون هوا گرمه یا چون کوه ها مانع از رسیدن هوای مرطوب میشن و و و .......... اما تا حالا به این فکر کردین که شاید بین زمین و آب یک ارتباطی باشه؟؟!!!!! من تو وبلاگ بعضی دوستانم که نظر میدادم به این نکته هم اشاره کردم بنابر این تصمیم گرفتم که این داستان رو در وبلاگم بگذارم که نشون بدم همه چیز در این دنیا احساس داره و ما میتونیم به راحتی با اونها ارتباط بر قرار کنیم. عشق زمین و آب روزی روزگاری دو معشوق بودند به اسم آب و زمین چنان عاشق که همه می گفتند این دو از هم جدایی ناپذیر هستند زمان به همین منوال میگذشت تا وقتی که پای خورشید به میان آمد . آری خورشید آمده بود آب از خواب بیدار شد ناگهان نگاهش به خورشید افتاد . وای چقدر زیبا او چنین چیزی تا به حال ندیده بود مثل یک رویا وای چه موهای قشنگی ! چه گرمای آرامش بخشی. آب با خودش گفت تا زمین خوابه برم و یه سلامی به اون عرض کنم و بپرسم کیه. رفت پیش خورشید و با کمی خجالت گفت سلام من اب هستم و خوشحال می شم با شما آشنا بشم .راستی شما کی هستین؟ خورشید گفت سلام آب عزیز من خورشیدم گرما دارم تازه به این طرفا رسیدم و تنها هستم خوشحال می شم تو یار من بشی و پیشم بیای. آب کمی فکر کرد ودر حالی که غرور تمام وجودش را گرفته بود با خودش گفت : چه خوب دیگه از دست این زمین پست و پایین راحت می شم میرم اون بالاها پیش خورشید که هم زیبا هست و هم بالاتر از زمین ..... آب حتی به گذشته هم فکر نکرد که زمین عاشقش بود و آب رو تو آغوش خودش میگرفت تا آروم بگیره حتی به این فکر نکرد که زمین بدون اون میمیره و حتی به این موضوع که خودش یه روزی عاشق و دیوونه زمین بود. آب به خورشید گفت: من چطور بیام پیشت ؟ خورشید در جواب گفت من تو رو با گرمای خودم سبک میکنم و بعد میای بالا پیش خودم. آب گفت: بزن بریم .. خورشید هم گرمای خودش رو بیشتر کرد و آب بخار شد و شروع به بالا رفتن کرد . در همین هنگام از گرمای خورشید زمین بیدار شد . وقتی این صحنه رو دید به آب که در حال بالا رفتن بود گفت : آب عزیزم کجا میری ؟ آب گفت : من دارم میرم یه جای بهتر .جایی که خوشبخت بشم و پیش یه نفر که منو بیشتر دوست داره .... زمین فریاد زد نه نه نه .. نرو من بی تو میمیرم من دوست دارم من عاشقتم بدون تو خشک و تباه می شم ... ولی آب گوش نکرد و رفت تا به خورشید برسه در حالی که نمیدونست بین خودش و خورشید زیاد فاصله هست و رسیدن به او محاله ولی خودخواهانه تلاش میکرد. زمین داد زد : من همیشه عاشقانه آغوشمو واسه بازگشتت باز نگه می دارم می دونم یه روزی پشیمون برمیگردی آب بالا و بالا تر رفت تا به جایی رسید که متوقف شد ... آب به خورشید گفت :چی شد چرا دیگه بالا نمیرم ؟ خورشید در جواب گفت من دیگه بیشتر از این توان ندارم تا تو رو بالا بکشم دیگه وقت ندارم الان شب ساه میرسه و من باید برم شاید یه روز برگشتم. آب در حالی که شکه شده بود با حالت گریه به خورشید گفت ولی قرار ما این نبود خواهش میکنم منو اینجا تها نذار .. ولی خیلی دیر شده بود آب تنها شده بود و حالا به اشتباه غودش پی برده بود و دیگه راه برگشتی نداشت . او از روی زمین خجالت میکشید او ن زمین رو تنها گذاشته بود و حالا زمین خشک و تنها اون پایین بود . آب فریاد زد :زمین عزیز بیداری ؟ منم آب . خیلی پشیمون هستم . میخوام برگردم پیشت تو آغوشت ..... ولی دیگه دیر شده بود و دیگه کاری از دست زمین هم بر نمی آمد. سالها از ان ماجرا می گذرد و این دو معشوق از هم دور افتاده اند . باران روزها و شبها گریه میکند تا شاید با قطره های اشک خود که همان باران است زمین را شاداب و سرسبز کند تا شاید بتواند اشتباه خود را جبران کند او باران عشق خود را بر سر زمین میریزد و زمین هم عاشقانه آغوش خود را باز می کند تا قطرات عشق را در آغوش بگیرد که بوی یارش را میدهد.
|
About![]()
گفت فرق رويا با آرزو چيست ؟
پروفایل مدیر وبلاگ.
Email
|