تبليغاتX
دست نوشته های دختری به نام بهناز



دست نوشته های دختری به نام بهناز

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
امکانات


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

" autostart="true="-1" hidden="false" loop="-1"false" width="150" height="44">
بازی

 

 

سلام به دوستان عزيزم

 

از اين كه اين همه به من لطف داريد ممنونم

 

من به يك بازي دعوت شدم كه بايد 5 بازيگر زن و 5 بازيگر مرد و 5 فيلم مورد علاقه ام رو خدمت شما دوستان معرفي كنم.

در عين حال 5 نفر از دوستان عزيزم رو هم به اين بازي دعوت كنم.که اونها هم باید در وبلاگ خودشون همین کار رو انجام بدن.

 

5 بازيگر زن مورد علاقه ام:

 

۱.كتايون رياحي  2. مريلا زارعي  3. نيكي كريمي  4. افسر اسدي  5. گلشيفته فراهاني

 

 

5 بازيگر مرد مورد علاقه ام:

 

 ۱. ايرج قادري  2. بهروز وثوق  3. محمد رضا گلزار  4. حميد گودرزي 5. بهرام رادان 

 

5 فيلم مورد علاقه ام:

 

۱.زن دوم  2. انعكاس  3. پس از باران  4. علي سنتوري  5. شام آخر

 

دوستاني كه به بازي دعوت هستن:

 

1. مريم جونم از وبلاگ تمنا  2. يوكا عزيزم از وبلاگ سخنان برتر  3. نم نم باران جونم از وبلاگ نم نم باران  4. ––•(-• سلطان قلبها•-)•––  عزيزم از وبلاگ كلبه عشق  5. نيوشا جونم از وبلاگ به نام آفریننده شعر و خوبی 

 اميدوارم بقيه عزيزان دلخور نشن و تا دفعه آينده صبر كنند

 

 

خدا

کودک نجوا کرد: - خدايا با من حرف بزن.

 

مرغ دريايي آواز خواند.کودک نشنيد ، سپس فرياد زد: - خدايا با من حرف بزن.

 

رعد در آسمان پيچيد.اما کودک گوش نداد.کودک نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:- خدايا بذار ببينمت

 

ستاره اي درخشيد ، ولي کودک توجه نکرد.

 

کودک فرياد زد: خدايا يه معجزه به من نشون بده.

 

يک زندگي متولد شد ، اما کودک نفهميد.

 

کودک با نا اميدي گريست. - خدايا با من در ارتباط باش.بذار بدونم اينجايي! 

 

بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد، ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت.

 

دوستت دارم

 


نويسنده: بهناز مورخ: پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 در ساعت: 18:39
|+|
گل شقایق

 

 

گل شقایق

شقایق گفت با خنده:نه بیمارم نه تبدارم ,اگر سرخک چنان آتش ,حدیث دیگری دارم.

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی.

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی..یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش میسوخت و تمام غنچه ها تشنه و من بیتاب و خشکیده تنم در آتشی میسوخت..ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته  و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب میگفت شنیدم سخت شیدا بود

نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود ,اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم ,بگیرند ریشه اش را و بسوزانند,شود مرهم برای دلبرش ,آندم شفا یابد.

چنانچه با خودش میگفت:بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من ,

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او میرفت و من در دست او بودم او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا میکرد.پس از چندی هوا چون کوره آتش ,زمین میسوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام  میسوخت .به لبهایی که تاول داشت گفت: اما چه باید کرد؟؟

در این صحرا که آبی نیست ,به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از  این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما نمیفهمید حالش را چنان میرفت و من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم دلم میسوخت اما راه پایان کو؟

نه حتی آب, نسیمی در بیابان کو؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

 نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت.

 

 

اما ! ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو میکرد. زمین و آسمان را پشت و رو میکرد و هر چیزی که هر جا بود با غم روبرو میکرد.

نمیدانم چه میگویم؟

به جای آب , خونش را به من میداد و بر لبهای او فریاد

 

بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل

 

و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من

 

شقایق شد گل همیشه عاشق شد.

 

 

 

 

 

                  بی تو

 

                     اوج من حضیضی است بی تو
                     و بی تو
                     شاید
                     اما
                     اگر
                     آیا

                     بی تو
                     نتوانم خواهم ماند
                     و
                     نخواهم که توانم ماند

                     و بی تو
                     شاید ها
                     اماها
                     اگرها
                     آیاها
                     به هرگز بدل خواهند شد
                     و من هرگز بی تو نمی خندم
                     و من هرگز بی تو نفس نمی کشم
                     و من هرگز بی تو زنده نمی مانم 

                             

 

 

دوستت دارم

 

 


نويسنده: بهناز مورخ: جمعه چهارم مرداد 1387 در ساعت: 16:48
|+|
دست گذاشتم رو یکی که یک قشون خاطر خواشن

 

 

  دست گذاشتم رو یکی که یک قشون خاطر خواشن 

                همشون هنر دارن یا شاعرن یا نقاشن 

  یا که پشت پنجرش با گریه گیتار میزنن 

  یا که مجنون میشن و تو کوچه ها جار میزنن 

  دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمیدونست 

  سر بودم از خیلی ها و لایقم نمیدونست 

  دست گذاشتم رو کسی که مجنون و دیوونشم 

  همه شاهزاده ها دربونه دور خونشن 

  دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه 

  شمشاد همسایمون پیش قدش یه سوزنه 

  دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسل 

  کمترین شعری که تو میشنوی از اون غزل 

  دست گذاشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره 

  خورشید از شعله چشمای اونه که تب داره 

  دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن 

  مریدشن,دیوونشن,مجنونشن,پرپرشن... 

 

  دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین 

  همه جورش و دارن هم عجیبن,هم عادین 

  دست گذاشتم رو یکی که نه سفید نه سیاه 

  ظاهرش گندمیه به چشمم اما کیمیا 

  دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز 

  کمترین شاگرد چشماش خود مهتاب هنوز 

  دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختن 

  سرنوشت هر کسی که میخواد اونو  باختن 

  دست گذاشتم رویکی که اون من و دوست نداره 

  من تو پائیزم , اهل یه جا تو بهارم 

  دست گذاشتم رو یکی که شعرم و گوش میکنه 

  آخرین بیت و میخونه و فراموش میکنه 

  دست گذاشتم رو یکی که کهکشون, قایقشن 

  انقدر دوستش دارن هر کی خوبه عاشقشن 

  دست گذاشتم رو یکی که خندشم نفس داره 

  تو تمام نقشه های خوبه دنیا دست داره 

  دست گذاشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه 

  ولی هر کسی رو که تو نشونش بدی میگه کمه 

  دست گذاشتم رو یکی ,ما رو چه به فرشته ها 

  برو شاعر تو بمون,عشق و دست نوشته ها 

   دست گذاشتی رو کسی که از تو خندش میگیره 

  اینا رو دلم میگه...میگه و بدش میره 

  دست گذاشتم رو کسی آسونه اما ساده نیست 

  توی اینجور بازیا خوب همیشه اراده نیست 

  مینویسم که دیگه , رو هیچ کسی دست نمیگذارم 

  ولی  نه , دروغه , من هنوز اون و دوستش دارم 

  دست گذاشتم حالا رو قلبم 

  چشمام و سرم تا مثل تو قصه ها از یادم اون و ببرم... 

  ولی دست ,  عاقلتر موند روی همین یکی 

   چرا من بگذارمش رو سر و چشمام الکی    

 

 

دوستت دارم

 


نويسنده: بهناز مورخ: چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 در ساعت: 16:14
|+|
هر شب در رویاهایم تو را میبینم

 

 

تقدیم به ....

 

هر شب در رویاهایم تو را میبینم و حس میکنم, اینگونه است که در میابم  تو هنوز وجود داری و از دور دستها به رویایم پا میگذاری تا به من نشان دهی که هنوز با منی...

 

هر شب در رویاهایم تو را میبینم و حس میکنم, اینگونه است که در میابم  تو هنوز وجود داری و از دور دستها به رویایم پا میگذاری تا به من نشان دهی که هنوز با منی...

دور یا نزدیک, هر جا که هستی مهم نیست ,حس میکنم قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید...

تو یک باره دیگر در را میگشایی و مهمان قلبم میگردی و قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید ...

عشق تنها میتواند یک بار تو را بنوازد و تا ابد باقی بماند و تا پایان عمر تو را رها نکند ...

عشق آن زمانی به وجود آمد که من به تو عشق ورزیدم , آن لحظه راستینی که در آغوشت گرفتم لحظه ای که همواره در زندگیم جاودان خواهد بود ...

آن زمان که در کنارم هستی از هیچ چیز نمیهراسم و میدانم , میدانم که قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید ...

ما تا ابد اینگونه خواهیم ماند و در قلبم تو را حفظ خواهم کرد و قلبم, آری قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید...

 

دوستت دارم

 

 

 


نويسنده: بهناز مورخ: جمعه چهاردهم تیر 1387 در ساعت: 23:54
|+|
Genpets موجودی ساخته دست بشر!!!

Genpets موجودی  ساخته دست بشر!!!

 

شركت جن‌پتس  )GENPETS (  ، اقدام به تولید انبوه حیوانات ژنتیكی كرده است كه نمونه آنها در طبیعت  وجود ندارد.

این موجود زنده در حالت خواب زمستانی در بسته‌بندی‌های مخصوص در فروشگاه‌های این شركت عرضه می‌شود.
حیوان خانگی ساخته شده در شركت جن‌پتس مانند دیگر حیوانات دچار درد
و رنج می‌شود اما به گونه‌ای ساخته شده كه هنگام درد، سر و صدای زیادی نمی‌كند.
عمر این حیوان یك تا سه سال است و پس از خروج از بسته بندی و
برخاستن از خواب زمستانی به سرعت با انسان و كودكان انس می‌گیرد.
این شركت اعلام كرده است كه به زودی فروش انبوه محصول خود را در

قفسه فروشگاه‌های زنجیره‌ای و نمایندگی‌های خود آغاز می‌كند و اكنون در حال ثبت و اهدای حق نمایندگی فروش است.

این شركت با استفاده از دستاوردهای مهندسی ژنتیك، بااصلاح و دستكاری مولكول‌های دی‌ان‌آ (DNA)كه حاوی اطلاعات زیستی جانداران است اقدام به تولید انبوه و فروش پستانداران زنده كرده است.

 

 

بسته‌بندی‌ها دارای نشانگر ضربان قلب حیوان، چراغ ال‌ایی‌دی( LED ) كه درجه تازگی حیوان را نشان می‌دهد و لوله ویژه تغذیه است.

شركت سازنده این حیوانات اعلام كرده است كه آنها مانند دیگر حیوانات، دارای عضله، استخوان و خون هستند و اگر قسمتی از بدن آنها بریده شود، خونریزی می‌كنند و در صورت عدم مراقبت جان خواهند باخت.
دی‌ان‌ای این حیوانات بر اساس فن‌آوری میكرواینجكشن تخم ‪تهیه شده است. این فن‌آوری در سال ‪ ۱۹۹۷بوجود آمده است و در سال ۲۰۰۳ از آن براي تلفيق دي ان آي انسان و خرگوش با مؤفقيت استفاده شدم شركت جن‌پتس دغدغه فیلسوفان و حامیان حقوق انسان و حیوانات را بار دیگر گوشزد می‌كند و بیم زندگی در جهانی مانند “جزیره دكتر مونرو” را
به ذهن متبادر می‌كند.

در جزیره دكتر مونرو كه یك داستان تخیلی مربوط به چند دهه پیش است، حیواناتی زندگی می‌كنند كه نیمی انسان و نیمی حیوان‌اند.
ب
ه نظر می‌رسد با عرضه انبوه این حیوانات خانگی، كه برخی خصوصیات عروسك‌ها را نیز دارا هستند، نسلی از كودكان پرورش می‌یابند كه تفكر متفاوتی در مورد حیات، سر منشا و ماهیت آن در ذهن خواهند داشت و به این ترتیب نگاه آنان به زندگی و فرهنگ زیستی آنان دگرگون خواهد شد.

 

 

 

 

یک موجود زنده که توسط دی ان ای هایی ترکیبی از حیوان و انسان و علم مهندسی بیو ایجاد و ساخته شده .
میدونم که تعجب کردید و هزار تا سوال براتون ایجاد شد ،خوب تصمیم دارم به یک سری از سوالها که برای خودم هم اولش ایجاد شد و جوابش و با تحقیق گرفتم ، پاسخ بدم .


*آیا جن پتس چشم هایش را باز میکند ؟
بله ! حدود بیست دقیقه بعد از اینکه بسته را باز کردید ، جن پتس کم کم بیدار میشود و زندگی خود را شروع میکند .

*آیا جن پتس احساسات دارد و چه نوع موجودی است ؟
بله ، جن پتس با تغییراتی که در دی ان ای آن ایجاد شده در هفت شخصیت یا کارکتر وارد بازار خواهد شد ، و شما میتوانید بنا به علاقه تان ، جن پتس باهوش، کم حرف ،شیطون ، مودب و یا اجتماعی را خریداری کنید.

*آیا جن پتس رشد میکند ؟ چند سال عمر میکند؟
جن پتس رشد کامل خود را داخل بسته انجام میدهد و میزان عمرش بسته به نوع آن از یک تا سه سال متفاوت است .

*آیا جن پتس زنده است و نفس میکشد ؟
بله جن پتس زنده است و نفس میکشد ، عضله و خون دارد ولی با القاء خواب زمستانی به این حالت در پلاستیک قرار گرفته است . در عین حال در همین حالت هم کاملا زنده است و از سوراخهایی که بر روی پلاستیک قرار دارد تنفس میکند.

**توضيح اضافه :
این محصول در دو مدل یکی با طول عمر یک سال و دیگری با طول عمر سه سال و در هفت مدل پهلوان(قرمز) ماجراجو (نارنجی) شاد (زرد) آرام (سبز) متین (آبی) روحانی و رویایی(بنفش)ساخته شده‌است.

 

خوب بعد سوال و جواب ها ، جالبه براتون هم بگم که این کمپانی این محصول را تولید کرده تا جای عروسک و یا حیوانات خانگی را در منازل بگیرد و مشکلات حیوانات را نداشته باشد


 

همونطور که در عکس مشاهده میکنید قسمت بالا سمت راست ، توسط یک سیستم ساده ضربان قلب جن پتس طی مدت زمانیکه در خواب زمستانی است را نشان میدهد و قسمت سمت چپ پایین چند تا چراغ وضعیت سلامتی این موجود عجیب را کنترل و نشان میدهد .

 

 

  Gen= Genetic  که همون علم ژنتیکه و Pet= حیوان اهلی و دست آموز خانگی


این موجود زنده طوری ساخته شده که حرکات محدودی مانند یک نوزاد داشته باشد به گونه‌ای که مدفوع بسیار مختصر داشته باشد و به غذای کمی هم احتیاج دارد.قد آن حدود ۲۰ سانتیمتر و قطرش ۷ سانتیمتر است و جثه آن از این بزرگ‌تر نمیشود کاملاً درد را احساس می‌کند ولی نمیتواند اصوات بلند تولید کند دارای خون عضله و استخوان است و پس از خروج از جعبه ظرف ۲۰ دقیقه بیدار شده و چشم‌هایش را باز می‌کند.

شركت bio-genica در استرليا عروسک‌های جاندار موسوم به (Genpets) را به کمک علم مهندسی ژنتیک به این ترتیب که ترکیبی از ژن‌های خرگوش شامپانزه و خوک با استفاده از القای خواب زمستانی در جعبه نگهداری می‌شود و این جعبه ضربان قلب و میزان تازگی آن را نشان می‌دهد . در سراسر كره خاكی عرضه خواهد كرد.

 

 

مثبت بیندیشید:

 

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه

شروع شد

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به

نوک برج برسند .

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید

' اوه,عجب کار مشکلی !!'

'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند

یا :

'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...

جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

این یکی نمی خواست منصرف بشه !

 بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

و مشخص شد که ...

برنده ی مسابقه کر بوده !!!


هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

 اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون

آرزوشون رو دارید !

همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .

چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت


 

 


نويسنده: بهناز مورخ: چهارشنبه پنجم تیر 1387 در ساعت: 22:51
|+|
جزیره

 

روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند خوشبختی. پولداری. عشق. دانائی. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خویش می زیستند .

 تا اینكه یك روز دانائی به همه گفت: هر چه زودتر این جزیره را ترك كنید زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت اگر بمانید غرق می شوید

 تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از خانه های خود بیرون آوردند وتعمیرشان كردند.

 همه چیز از یك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قایقها شدندوپارو زنان جزیره را ترك كردند. در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد كه همگی به كنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمی گذاشتند كه او سوار بر قایقش شود. عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جائی برای عشق نماند. قایقها رفتند و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر! آب میرفت و عشق تا زیر در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ترس جزیره را ترك كرده بود. فریاد زد و از همه احساسها كمك خواست. اماكسی به کمکش نیامد. در همان نزدیكی قایق ثروتمندی را دید و گفت:ثروتمندی عزیز به من كمك كن. ثروتمندی گفت: متاسفم قایقم پر از پول و نقره و طلاست و جائی برای تو نیست. عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدی و مرا تر میكنی. عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزیز مرا نجات بده اماغم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگینم كه یارای كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتیاج به كمك دارم. در این حین خوشگذرانی وبیكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من كمك میكنی؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه! سالها منتظر این لحظه بودم كه تو بمیری یادت هست همیشه مرا تحقیر می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمی توانست نا امید باشد رو به سوی خداوند كردو گفت :خدایا مرا نجات بده ناگهان صدائی از دور به گوشش رسید كه فریاد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قایق دانائی یافت آفتاب در آسمان پدیدارمی شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند عشق برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بیایم شجاعت هم كه قایقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بیاید تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟ همیشه میدانستم درون تو نیروئی هست كه در هیچ كدام از ما نیست. تو لایق فرماندهی تمام احساسها هستی. عشق تشكر كرد و گفت: باید بقیه را هم پیدا كنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم كه چه كسی مرا نجات داد؟ دانائی گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟ دانائی لبخندی زد وپاسخ داد: بله چون این فقط زمان است كه می تواند بزرگی و ارزش عشق را درك كند.

 

 

   

 دوستان من نمیخوام هیچ وقت خبر های بد داخل وبلاگم بگذارم اما این ها همه واقعیته

باید بدونیم که چه کسانی اطراف ما هستن و باید با هر کسی چه طور برخورد کنیم.

این لینک رو برای من فرستادن و من بعد از دیدن اون تصمیم گرفتم تو وبلاگم بگذارم تا بقیه هم اون رو ببینن.

  

  

فیلم دستگیری معاون دانشگاه زنجان هنگام تجاوز به یک دختر دانشجو...

 

http://blog.360.yahoo.com/blog-1lK2tKY_dKS3yo5Y_eLo5BiCKV0xufU-?cq=1

 


نويسنده: بهناز مورخ: چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 در ساعت: 1:11
|+|
داستان واقعی یه بنده ی خدا

سلام دوستان عزیز

از این همه لطفی که دارید و به من سر میزنید واقعآ ممنون من به علت کنکور کارشناسی دیر به دیر آپ میکنم

از دوست عزیزم امیر جان  از وبلاگ آوازه دو پرنده ممنونم که به من لطف داره

 

دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوست دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره

 

وقتي عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش که بعد از اون چيکار کني شرمنده دلت باش که بهت اعتماد کرده! وقتي قلبت شکست خورد خورده هاشو يه گوشه اي نگه دار درسته که هيچ وقت مثل اولش نميشه اما شايد بتوني تيکه هاي گم شده ي يه قلب ديگه باشي....

 

 

 

 

 

داستان واقعی یه بنده ی خدا