|
دست نوشته های دختری به نام بهناز |
|
|

دخترک همیشه میگفت:من برای نجابت،وفا و زیباییت عاشق تو شدم.پسرک برای روز تولدش سه حیوان خانگی هدیه داد....
اسب،سگ و یک پرنده زیبا!!!
تا دخترک خواست دلیل این کار رو بپرسد...پسرک رفته بود...برای همیشه...
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 23:34 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
سلام دوستان
خوشهالم به وب لوگ من اومدین.دوستون دارم...........اصفونیاششششششششش
تیششششششششش![]()
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 21:25 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
هيچکس نمي تونه به قلبش ياد بده که نشکنه اما لا اقل من يادش دادم اگر شکست لبه تيزش دست اون کسي که شکونده رو نبره![]()
راسته هااااا
یاد بگیرین.
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 21:17 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
بــابــــا اســــــــــــــــم

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 21:10 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 21:3 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
سلام که نام خدای مهربان هست...........
عشق..........کلمه با مفهومیه ! ......عاشق...... دوری........ شوق دیدار.......... جدایی....... خدایا...............
نمی دوونم تا حالا عاشق شدین؟! یه عشق صادقانه و پاک, چه حس قشنگیه دوست داشتن
وقتی آدم یکیو با تمام وجودش دوس می داره ,یکی که واسش عزیزترینه ,یکی که تمام هست و نیستشه........... وقتی.........وقتی....... مجبور می شی از محبوبت از نازنینیت واسه همیشه جدا بشی .......چقدر سخت و دردناکه......... احساس می کنی تمام دنیا با تمام بزرگیش اوونقد کوچیکه که تو و اوون عزیزرا نمی تونه کنار هم نگه داره........ چرا خدا ما آدما را عاشق می کنه؟! شاید به خاطر اینه که با عشقای پاک زمینی به ذات عشق که خود خدای مهربوون هست پی ببریم........... نمی دوونم
ای کاش فقط یه بار فقط یه بار عزیز دلمو می دیدم کسی که با تمام وجود ناچیزم دوسش دارم واسم دعا کنین ,یه متن قشنگی را خووندم(از آقای تنها) که یه جورایی حرف دلم به دوست عزیزی هست که مدتی ندیدمش تقدیم به ....
آخرین آرزوی من
آرزو دارم که در واپسین دم مرگ این پرده ی حجب را کنار زنم و تو را بخواهم. آری در آن روز، در آن دقیقه که بدن ناتوانم دیگر تاب تحمل بی مهری تو را نیاورد. وقتی ببینم که قلب در مانده ام بیش از این قادر نیست از عشق تو به طپش در آید آنگاه راز دل را فاش خواهم کرد و به آخرین دوستی که تا آن دقیقه به من وفادار ماند پناه خواهم برد، به دامنش خواهم آویخت و در خواست خواهم کرد تا تو را به بالینم بیاورد. در آن هنگام که ناقوس بزرگ با طنین شمرده زنگ سپیده ی صبح را خبر می دهد و پرهیزکاران را به سوی خود می خواند. همان لحظه که شمع نحیف آخرین قطرات اشک های گرمش را بر جسد بی جان پروانه عاشق فرو می چکاند. و از دور صدای زنگ کاروان های سحر خیز به گوش میرسد. من اجابت آخرین آرزویم را در خواست خواهم کرد. و چشم هایی را که یک عمر به دنبال تو بوده خواهم دوخت تا پیش از آنکه اشعه ی زرین و گرم خورشید از آن داخل شده بر بدن سرد من بتابد. تو از درون آئی و با حرارت محبت خویش آخرین لحظات حیاتم را گرمی و نشاط بخشی. می دانی چقدر اشک در دیدگان من جمع شده؟ می دانی چقدر غم هجران و رنج بی مهری تو قلب ناتوانم را می فشارد؟ همه ی اینها را پنهان داشته ام تا در آن هنگام که ساعت واپسین فرا رسید شاید دل تو به رحم آید و به سویم آئی. آنگاه همه را به دامن تو خواهم ریخت و از بی مهریت شکوه ها خواهم کرد. آنقدر اشک می ریزم تا حرارت قلبم، آتش عشقم بتواند تو را در خود بسوزاند. اگر پیش از آنکه نسیم سرد مرگ این شعله ی پریده رنگ و لرزان را برای ابد خاموش کند به بالینم بیائی. یکدم به چشمان سیاهت می نگرم و سر به دامانت می گذارم و پس از آن با دلی خالی از اندوه برای ابد چشم بر هم می نهم. ای کاش زودتر آن دم آخر فرا رسد شاید یک لحظه تو را در کنار خود ببینم
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 20:46 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 14:24 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |