|
دست نوشته های دختری به نام بهناز |
|
|
نمی دونم چرا دائمآسرم درد می گرفت و با خوردن اون قرصها خوب می شدم. عصبی بودم اما نمی گذاشتم احسان متوجه بشه...باید با کسی صحبت می کردم. به بهناز تلفن زدم همه چیز رو براش گفتم...از جریان طلاقم خیلی ناراحت شد،کلی باهام صحبت کرد.موضوع قرصها رو که براش گفتم کلی دعوام کرد ۱ماه از طلاقم می گذشت.سعیید گاهی میامدو مامان رو میدید.اون هنوز هم من رو دوست داشت اما من نــــــــــــــــــــــه. یک شب احسان ساعت ۱ خانه آمد.حالش بد بود.من هم از سر درد داشتم میمردم،گفتم:احسان جان یک قرص بده...گفت:اگه قرص می خواهی امشب بیا اتاق من.... خیلی ناراحت شدم.اول نرفتم اما بد دیدم اگه نرم میمیرم........خلاصه رفتم. صبح که بیدار شدم از خودم متنفر بودم...من!؟مهلا!؟باور نمی کنم... دیگه روم نمی شد تو چشم های مامان هم نگاه کنم. ۱ماه بود که ندیده بودمش دلم براش خیلی تنگ شده بود اما نمی تونستم برم....... ادامه دارد........
اون گفت:تو معتاد شدی...دیگه نخور...اما من نمی تونستم نخورم،اگر قرص نمی خوردم از سر درد میمردم![]()
![]()

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:41 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ ميگه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد........................![]()
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. پروفسور محمود حسابي.........![]()

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:15 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند............
يادته يه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟ گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ... و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي ... (سخته يکي بهت بگه ستاره شو ببينمت بعد يه کم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت نه؟) پدرم مي گفت عاشقي يك شب است و پشيماني هزار شب و من حالا هزار شب پشيمانم ، كه چرا يك شب عاشق نبودم ماهي قرمز تو هستم تو تنگ بلور دلت دلتنگي نكن و دلت نشكنه كه من ميميرم 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:15 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
خــوب بـــازم بــــه ایــــــن غــــــــــــــــــم
![]()
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:47 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
هیچ وقت نگو خوشحالی وقتی ناراحت هستی... یه لحظه فکر کن!
هميشه بدون كه اگر خداتو فراموش كردي يعني خودت رو فراموش كردي هميشه بدون اگه دل كسي رو شكستي كسي ديگه هم دل تو رو مي شكنه هميشه بدون كه سختي هاي تو زندگي براي امتحان كردن توست هميشه بدون كه ثانيه هاي از دست رفته ديگه بر نمي گردن اما ثانيه هاي آينده فرا خواهند رسيد هميشه بدون كه كليد موفقيت صبر و تلاش است هميشه بدون پشت هر سختي آسا يش است هميشه خداتو به خاطر چيزايي كه به تو داده شكر كن نه به خاطر چيزايي كه ازت گرفته بهش شكوه كني
هیچ وقت نگو که خوبی وقتی حالت خوب نیست...
هیچ وقت نگو که احساس خوبی داری وقتی بد حال هستی...
و هرگز نگو که تنهایی وقتی من هنوز زنده ام!!!
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:26 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
سعیید بعد از مدتی متوجه شد که من کسی رو دوست دارم...اما گفت برگرد،نا دیده میگیرم.اما من که عاشق احسان بودم قبول نکردم....
احسان اصرار داشت من از سعیید جدا بشم اون خودش من رو به شمال بردو منتظر ماند تا بر گردم.... بالاخره با اصرار احسان وکمکهای اون من از سعیید جدا شدم. سعیید که من رو عاشقان دوست داشت گفت:جدا نشو....خواهش می کنم...اما من گفتم:نـــــــه بعد از طلاق به خانه احسان رفتم.سرم درد می کرد.اون به من یک قرص داد و بعد خوابیدم...صبح که بیدار شدم،به خانه رفتم مامان را دیدم که گریه می کرد،اون ناراحت بود که من از سعیید جدا شدم...گفتم:من از اون خوشم نمیامد.مقداری پول بهش دادام و رفتم..... سرم درد گرفته بود سعیید باز یک قرص بهم داد و من آروم شدم........ ادامه دارد.......... ![]()
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:17 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
هروقت ار کسي جدا شدي بهش بگو براي هميشه خداحافظ هرچند با اين کار قلب او را ميشکني واورا نارحت ميکني ولي از انتظار نجاتش ميدهي. به قول شريعتي:دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين............ هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمي رد مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز ***براي ورود به هر قلبي دقت کن بعضي قلبا مسافرخونه ست يکي مياد يکي ميره .......

![]()

![]()
***
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 8:51 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
من تعجب کرده بودم!!!!!!!!!! اون شب گذشت.
فردا راحله اومد و گفت:میای بریم مرسی بزنیم؟گفتم مرسی ؟اون دیگه چیه؟خندید گفت بابا تو چقدر پــرتــــی..... مثل دیروز تو هم بیا،من به اونا نمی گم که شوهر داری و زن داداشمی منم که از سعیید و بی غیرتیش بدم میامد گفتم باشه.بعد از ناهار زدیم بیرون و ساعت ۱۲ اومدیم.این شده بود کار هر روزمون.... تا این که به اصفهان اومدم و به دوستم بهناز قضیه رو گفتم...آخه من مشروب خوردن و سیگار کشیدن رو هم از راحله یاد گرفته بودم.... اون با من زیاد حرف زد آخه تنها دوستم اون بود،اما من قانع نشدم و به کارهام ادامه دادم...می خواستم با کارهام از همه انتقام بگیرم. تو این دوستیها با پسری آشنا شدم.اسمش احــــســـان بود.. اون می دونست من شوهر دارم.من کم کم عاشق احسان شدم... اما از سعیید بیشترمتنفر شده بودم ...... من هر روز خانه احسان و یا پار تی بودم.کسی نمیتونست بهم حرفی بزنه حتی مامانم...بیشتر شبهام اونجا بودم و بعد از ۲ الا ۳ روز به مامان سر می زدم..... ادامه دارد..........
من گفتم نه..سعیید چی؟گفت بی خیال بیا خوش می گذره.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:2 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
سلام میشه خواهش کنم داستان من را هم در وبلاگت قرار بدی تا عبرتی برای شاید پدر مادر های آینده باشه :
در 27 شب زمستانی ساعت3 در حالی که آسمان هم داشت برای بدبخت ترین پسر دنیا گریه می کرد و در حالی پدرم در ماموریت به سر می برد درد حامله مادرم به اوج رسید اون موقها تلفن نداشتیم
مادرم که از همه جا قطع امید کرده بود به سختی خودش را به سر خیابون رسوند
ولی دیگه از هوش رفته بود یه راننده تاکسی مادرم را به بیمارستان رسوند هر جوری بود من به دنیا اومدم و لی حال مادرم خیلی بد بود ساعت 10صبح بود که بابام هرجوری بود خودشو رسونده بود
بنده خدا نای حرف زدن نداشت آخه دکترا بهش گفته بودن که با اینکه فرزندتون 2ماه زود تر به دنیا اومده ولی دیر به بیمارستان رسوندینش
سوم عید بود که مادرم دینش را بهم کامل کرد و به دیار باقی شتافت و من بودم بابام
هر جوری بود به 5سالگی رسیدم
تو این دوران بابام می گفت یه بار هم مامان نگفتی تا اینکه تو کوچه یه اسم مامان شنیدی و اومدی ازم پرسیدی : بابا مامان یعنی چی؟؟؟
آره شاید بگین که بابا بزرگم یا اقوام که ....
بابام که نمی دونست چه جوری سرو ته این قضیه رو کوتاه کنه یه شیره سرم مالوند و منم یادم رفت
ولی باید بگم بابام اعتقادی به اقوام نداشت و اصلا اونا رو نمی دیدم
به 10سالگی که رسیدم بابام عاشق یه زن شد که 6تا بچه داشت و شوهرش در یک سانحه رانندگی کشته شده بود
هرچی به بابام التماس کردم خواهش کردم حالیش نشد تا اینکه عقد کردند
یه چند روزی تو اتاقم موندم و بیرون نمیومدم آخه طاقت نداشتم ببینم که یه زن دیگه جای مامانم هست ولی اون بیشتر خودش و بهم می چسبوند
حتی یه روز اینقدر نفرت ازش داشتم که یه روز از غفلتش استفاده کردم و توی نهاری که به مناسبت جشن تولد دخترش پخته بود پر از فلفل کردم
ولی با اینکه می دونست که من اینکارو کردم ولی روخ به لب نداد و به جای من جلو مهمونا ضایع شد ....
فعلا همین قدر بمونه بیبنم می ندازیش یا نه
یا حق
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:8 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
۶ماه از عقد ما گذشته بود....من عاشق شوهرم بودم اما اون خیلی بی غیرت بود....و این موضوع من رو عذاب میداد.
تابستان بود و من خانه شوهرم از شدت گرما مقابل کولر خوابیده بودم که خواهر شوهرم با یک جعبه شیرینی آمد.خیلی خوشحال بود،من رو بغل گرفته بود و می بوسید.... بعدا فهمیدم که یک دانشگاه خارج از شهر قبول شده..... مامانش با رفتن راحله به اون دانشگاه مخالفت کرد اما با اصرار اون بالاخره راضی شد و اون رفت....من از اون موقع به مدت ۶ماه راحله رو ندیدم...زیاد ازش خبر نداشتم،بهمن ماه بود که من خانه شوهر رفتم و راحله رو که تعطیلات میان ترمش بود دیدم.اون به کل عوض شده بود.اشخاص مشکوکی به اون زنگ می زدند.تو کامپیوترش هم عکسهای بدی بود.حتی خودشم تو یکی از این عکسها بود...............داداش بی غیرتشم که چیزی نمی گفت. هرچی بیشتر میگذشت من بیشتر از سعیید بدبم میامد. عصر ساعت ۴ بود که راحله اومد و گفت میای بریم بیرون؟منم که از خونه خسته شده بودم گفتم میایم. ۳۰دقیقه طول کشید تا ما آماده شدیم و از خانه بیرون آمدیم... ۵۰ قدم که رفتیم یک پرشیا نقره ای رنگ بوق زد و ایستاد.راحله گفت بیا بریم..گفتم راحله جان می شناسیش؟گفت آره بابا بیا....... ما سوار شدیم اون ما رو به قهوه خانه برد و به راحله شماره داد.تازه فهمیدم راحله تازه باهاش آشنا شده اون با راحله سیگار کشید......من باور نمی کردم راحله ما اینجوری باشه....سیگارررر........ اونا من رو پیاده کردن و رفتن.. حدود ساعت ۱۲ شب بود که راحله خانه اومد.اون مست بود و دائما می خندید این حرکات برام آشنا بود...مامان گفت کجا بودی تا الان؟اما اون می خندید و آرام به من گفت جات خـیــلــــــی خالی بود......... ادامه دارد......... ![]()
![]()

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:27 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
مادرم ازدواج کرده بود و بچه داشت..اما نمی گذاشت من ناراحت باشم..
یک روزواسم خبر آ وردن که پدربزرگ و مادربزرگم در یک تصادف فوت شدن حالا من تنها شده بودم با هیچ کس صحبت نمی کردم آرزوهای من با رفتن اونا مرده بودن... پدرم که معتاد بود،بعدها فهمیدیم شوهر مادرم هم معتاد هست...من از پدرم خبری نداشتم اون من رو به فرزندی خودش قبول نداشت.شوهر مادرم هم اون رو اذیت میکرد اون دائم بد دهنی میکرد. من از جو خونه بدم میامد و همیشه از اونجا فراری بودم...۲ماه بعد از فوت اونا با خانواده به مسافر رفتیم.اونجا با پسری آشنا شدم که ۲۲سال بیشتر نداشت.ما به هم علاقمند شدیم...بعد از گذشت ۲ هفته به خاستگاریم اومد..مامان مخالف بود اما من راه فرار از مشکلاتم رو ازدواج با سعید میدیدم...خلاصه با اصرار من و سعید مامان راضی شد... من زیبا بودم و خاستگار زیاد داشتم اما بین اونها سعید رو انتخاب کردم، ۱۴سالم بود که عقد کردم... ادامه دارد.....
دنیا رو سرم خراب شد..
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 19:9 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
و اما ادامه داستان...
من رفتم پیشه مامانم اما همیشه یه چیزی کم داشتم... گاهی سری به پدرم میزدم..تا این که ۷ سالم تمام شد... و دادگاه واسه همیشه من و به پدرم داد. من مادرم رو نمیدیدم و این باعث گوشه گیری من تو مدرسه شده بود معلم من بعد از مدتی با پدرم صحبت کرد و راضیش کردکه من مادرم رو ببینم.اون قبول کرد.من تا ۱۲ سالگی پیش پدرم بودم.اما به خاطره این که اون ازدواج کرده بود و بچه هم داشت من پیش پدر بزرگ و مادر بزرگم زندگی میکردم.اونا هیچی واسم کم نگذاشتن.اونا دختر نداشتن و من رو مثل دختر خودشون دوست داشتن.. ۱۲سالم بود که تصمیم گرفتم برای مدتی با مادرم زندگی کنم.دوری من از پدر بزرگ ومادر بزرگم اونا رومریض کرد..پدر بزرگ من به جای پدرم خرج من رو می داد با این که پیر بودددددددد من از پدر گله داشتم.خلاصه اونا من رو به اینجا رساندن... من ازشون واقا ممنونم........ ادامه دارد..... ![]()
![]()

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:37 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
سلام دوستان....
امشب تصمیم دارم داستانی رو از زبان یک بنده خدا براتون بگم.... ۳سال بیشتر نداشتم که همیشه شاهد دعواهای خانواده ام بودم.بچه بودم...این موضوع روحیه ام رو خراب کرده بود.دائما شاهد کتک خوردن مامانم بودم..اون جیغ میزد و گریه میکرد.من میامدم و میشستم رو پاهاش و گریه میکردم تا بابام کتکش نزنه... این کار همیشه ادامه داشت و من.....آخ خ خ روزهای بدی بود...یک روز به یک جایی رفتم که تا اون روز ندیده بودم...بعدا فهمیدم اونجا دادگاه هست.من مشغول بازی بودم غافل از این که پدر و مادرم از هم میخوان جدا بشن..رفتم خونه مامان مامانم(مامانجانم)دادگاه بعد از صحبت با من من رو به مامان داد تا ۷ سالم بشه......... ادامه دارد....... ![]()
![]()

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:41 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
فقط کسي معني دلتنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد دوست خوب داشتن بهتر از تنهايی و تنهايی بهتر از با هر کس بودن است...........اي کاش معني اينو مي دونستي.
bebin golam man soaleto matrah kardam ishon goftan to be dostet vabaste shodi. ma bayad tarke vabastegi konim.hala in vabastegi mitone harchizi bashe,dost,arossak,mashin va va va va va...ma dar darajeye aval bayad khodemono dost dashte bashim ta betonim baghiaram dost dashte bashim.
to age be khodet ehteram gozashty va baraye khodet kheily karharo anjam dady mosalaman khodeto dost dary va mitoni baghiaram dost dashte bashi
ama vabaste na...age vabaste shody bedon khodetoziad dost nadary chon on yerozy az to joda mishe va be to sadameye ziady vared mishe ke on moghe dige hichiiiiiiiiiiii![]()
hala ma dar in weblog khodemon dar baraye hame ina bahs mikonim ama shoma ham har soali darid beporsid ta begim hata agar az javabeton ham chizi motevajeh nashodid begid ta vazehtar began![]()
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:17 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:29 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
سلام...
من بهناز ۲۰ ساله از اصفهان هستم.رشته معماری دانشگاه آزاد خوراسگان... من میخوام تو این سایت قبول کنیم که همهگی بیماریم... و بتونیم رو رفتارهامون کار کنیم و اونا رو اصلاح کنیم. در واقع قبول کنیم در برابر دیگران عاجزیم...توقعها رو پایین بیاریم و و و و...اگر هر کسی خودشو اصلاح کنه دنیا اصلاح میشه... پس بیاین با نام مستعار نظر بدیدومشورت کنیم....سوال کنید...جوابهای شما توسط مشاور عزیزی داده خواهد شد...بیاین با حرفهامون به دوستامون عشق بدیم![]()


+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:32 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
تا هالا شده اون کسی که دوستش داری بی دلیل بذاره بره؟ نگران نباش یه روزی هم یکی اونو بی دلیل میذاره و میره...
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:13 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
A friend is sweet when it's new,but it's sweeter when it's true,do you know when it's sweetest?
when it's you!!!!!![]()
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:57 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم
هرگزبراي عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشي گاهي در انتهاي خارهاي يك كاكتوس به غنچه اي مي رسي كه ماه را بر لبانت مي نشاند دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کني با تشکراز دوست خوبم valinooos
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:58 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |