|
دست نوشته های دختری به نام بهناز |
|
|
من از استادهای خوبم جناب اقای(منانی،دیلانچیان وقهرایی)ممنونم که به وبلاگم سر زدن و نظرشون را بهم گفتن......... وقتی میگم استادهای خوب و ماهی دارم نگین نه بیم آن ندارم که روزی آسمان تو را از من بگیرد بیم آن دارم که تو روزی خود را از من بگیری بیم آن دارم که شب در وجود تو طغیان کند درختی را که در تو کاشته ام بر اندازد و برگهای طلایی دوستی را بر خاک اندازد - - - - - - - - - صبح از لبان تو سر میزند و خورشید از نگاه تو تو در میان من و تقدیر دریچه ای دریچه ای به روشنی آفتاب تو خود را از من مگیر من در تو و با تو زاده شده ام بگذار در تو و با تو بمیرم بـــاز هــم از نـظــراتـتــون مـمـنــونـم.... ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:10 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
نوشتم پیله پرواز پیله پرواز، پیله پرواز، پیله پرواز... اکنون دیگر این پیله، پیله پرواز نیست خود پرواز است اما بدان که پروانه شدن را هنری نیست پروانه بودن هدف است پس بخوان:
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 21:12 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
من به هیچ کس اعتماد ندارم میدونی چرا؟
چون اصل رو بر بی اعتمادی گذاشتم
چون اینجوری میتونم راحت زندگی کنم و
به اعتماد برسم......
روزی مردی عقربی رو دید که درون آب دست و پا میزد.
او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کردتا عقرب را از آب بیرون بیاورد،اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و گفت:برای چه عقربی را که نیش میزند،نجات میدهی؟
مــرد پــاســـخ داد:
"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم"![]()

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:55 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
دلا ! در سینه خاموشی گزیدی به درد و غم هم آغوشی گزیدی نـبودی اینچـنیـن بـیگانه با ما تو هم رسم فرامـوشـی گزیـدی؟! میگم هیچ به ارامنه عزیزمون فکر کردید؟ من که خیلی دوستشون دارم شــمـا چـطــور؟ حضرت مسیح که ماه ه ه ه ه ه.....شکل صلیب زیباست نه؟ 
![]()

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 23:45 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
من دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام تـــــــنـــــــــهـــــــایـــی خـــیـــلـــــی بــد نـــــــــه؟
+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 12:56 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
دلم رو زدم به دریا و ساعت ۳بعد از ظهر رفتم مامان رو دیدم.....بیچاره تا من رو دید زد زیر گریه من هم با اون گریه میکردم....این اولین باری بود که بعد از مدتها در آغوش مامان گریه میکردم.
اون خیلی پیر و افسرده شده بود.مشخص بود پدر دوباره اون رو کتک زده بود.لعنت به اینجور پدرهاااااا![]()
مامان میگفت:این مدت کجا بودی؟چرابه دیدنم نمیامدی؟من که جوابی نداشتم گفتم:خارج از شهر کار پیدا کردم.....مقداری پول هم بهش دادام تا متوجه دروغم نشه![]()
۳ساعت اونجا بودم...موقع جدا شدن از مامان اون رو سفت در آغوش گرفتم و باز گریه کردم.انگار یک حسی بهم میگفت:دیگه مامان رو نمیبینم....خداحافظی کردم و راهی خانه احسان شدم.
احسان خانه بود،سلام کردم و یک راست تو اتاق رفتم.....
سلام داد و پشت سرم به اتاق اومد....
حدود ساعت ۸ اون کلی مواد بهم داد.من هم که بدن درد امانم نمی داد اونها رو گرفتم.خودشم نشست کنارم.همون موقع بهناز رو مبایلم زنگ زد.بهش گفتم که میخواهم با احسان مواد مصرف کنم و ۱ساعت دیگه تلفن کنه.احسان من رو همراهی کرد ...کلی بهم مواد داد.............
***و اما امروز من یعنی بهناز که دارم این داستان یا بهتر بگم این واقعیت رو مینویسم دوستم مـــهـــــلا دیگه در بین ما نــــیــــــســت.اون در اثر مصرف زیاد مواد سنگ کوب کرد![]()
احسان از مهلا خسته شده بود و اون رو به وسیله مواد کشت...خانواده مهلا شکایت کردن اما به هیچ کجا نرسیدن.چون احسان پارتیهای زیادی داشت.
حس مهلا درست میگفت...اون مادرش رو دیگه ندید...مادر مهلا تنها کسش رو از دست داد...اون از بین رفـــــت.امیدوارم این درسی باشه واسه بقیه...خدا بیامرزتت عزیزم***
دوســتــــت دارم مــهـــلا![]()


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 17:32 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |