|
دست نوشته های دختری به نام بهناز |
|
|
توکوچه که می رفتم بازی عروسک ها م رو هم می بردم حالا دیگه تمامه آرزوها ی بچگیم برآورده شده بود. ماما دیگه بعد از دیدن اون عروسکها حرفی نزد.. بابا نظامی بودسنش زیاد و مریض بود.خیلی من رو دوست داشت و بیش از اندازه بهم محبت میکرد...کم کم بزرگ شدم تقریبآ۱۵ سالم بود.شنبه بود رفتم مدرسه.کنار دیوار ایستادم تا دوستام بیان و زنگ هم بخوره .همه یه جوری نگاهم میکردن و در گوشه هم دیگه پچ پچ می کردن کسی با من حرف نمیزد...رفتیم سر کلاس ساعت اول ریاضی داشتیم. من نیمکت اول بودم بعد از ۲دقیقه دوستم که کنارم می نشست وسایلش رو برداشت و رفت نیمکت آخر... گفتم سمیرا کجا میری اما جواب نداد...نارا حتت کردم؟با من قهری؟ باز هم جواب نداد. یکی از بچه ها اومد جلو و گفت:جای تو اینجا نیست چرااااا؟مگه من چه کردم؟گفت:تو یه شیطونه بی خاصیتی که میخواهی خودت رو جا کنی فکر میکنی نمی دونیم تو رو از پر ورشگاه آوردن؟؟؟؟![]()
![]()

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 9:16 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
دعای امروز خداوندا : دوستی نصیبم كن كه با من بگرید ، آنانی كه به من میخندند بسیارند وقتی خودم رو شناختم ۵ سالم بود. من شیطون بودم و با هم سن و سالامم بازی میکرد. کم کم بزرگ شدم و به مدرسه رفتم اونجا هم خیلی شیطون بودم...شیطون با مزه که همه عاشقم میشدن...میبردنم تو دفتر و از من پذیرایی میکردن.حالا بعدآ نمونه هایی از شیطو نی هام رو میگم الان زوده ه ه من خوشکل بودم موها و چشمهای مشکی قد متوسط و تپل...شیرین زبونم که.....نگوووووو مامانم مومن بود از مومنهای خشک مذهب که عروسک رو هم بد میدونست و برام نمیخرید مامانم یه دوست داشت اون رفته بود تهران و از اونجا برام کلی عروسک خرید.عشق من اون عروسکها بودغافل از این که روزی این عروسکها واقعی بشن ![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:33 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
سلام دوستان
استاد بالاخره جواب رو دادند. az in ke dostan lotf kardand wa sait ra didaeh and wa bazi be khud zahmat dadeh and wa matni ham neweshteh and hame barandeh hastand Vَََa jayezeh bozorge in mosabeghe khude eshghe hadaf andishydane be eshgh ast اي عشق تو ما را به كجا مي كشي اي عشق جز محنت و غم نيستي ، اما خوشي اي عشق اين شوري و شيريني من خود ز لب توست صد بار مرا مي پزي و مي چشي اي عشق چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز تا باز تو دستي به سر من كشي اي عشق in manzore mosabeghe hast har kas be 3 ta az in mataleb eshare kone az 6 ta barandast . دين و دل و حسن و هنر و دولت و دانش چندان كه نگه مي كنمت هر ششي اي عشق رخساره ي مردان نگر آراسته ي خون هنگامه ي حسن است چرا خامشي اي عشق آواز خوشت بوي دل سوخته دارد بگذار كه چون سايه هنوزت بگدازند شاد باشید.
پيداست كه مرغ چمن آتشی اي عشق
از بوته ي ايام چه غم ؟ بي غشي اي عشق
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:56 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |