|
دست نوشته های دختری به نام بهناز |
|
|
چگونه شاد شود اندرون غمگینم؟ به اختیار که از اختیار بیرون است حافظ به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا که این دو فتنه به هم میزنند دنیا را شهریار گاهی به نوشخند لبت را اشاره کن ما را به هیچ صاحب عمر دوباره کن فروغی بسطامی خیال حوصله بحر میپزد هیهات چه هاست در سر این قطره محال اندیش حافظ آرام دل غمگین...جز دوست کسی مگزین فی الجمله همه او بین...زیراهمه او دیدم فرخ الدین عراقی خلا صه دیگه کار از کار گذشته بود.من مونده بودم و یک دنیا خاطره و عشق... ۲۷ مهر شد ومنکه تازه عروس بودم همراه شوهرم به جشن رفتم. کلی شادی کردیم و رقصیدیم.برادر شوهرهام من رو خیلی دوست داشتن. همه یک جوره خاصی نگاهم میکردن اما من توجهی به این نگاه ها نداشتم. خوب ما مدت کمی عقد بودیم اما تو این مدت کم خوب فرهاد رو شناختم. دیگه نمیشد کاری کرد...به خاطره انتقام از خودم و خانوادم حرفی نمیزدم و می سوختم و می ساختم نمونه این که:یک روز رفتیم خانه اقوام مهمانی داشتیم شوخی میکردیم که به آقا بر خورد و همونجا من رو کتک زد یکی نبود بگه خوب بابا تو هم شوخی میکردی من بدم اومد از اسمش که پیدا بود شوووووخیییی آبرو ریزی کرد اونم چه جورررر من شده بودم بردش هرچی میگفت باید بی چون و چرا انجام میدادم اگر هم باهاش قهر میکردم گریه میکرد چه جوررر خلاصه ناراحتی روانی داشت. هر دختری آرزوهایی داره..با آرزوهایی خانه بخت میره اگر اونها خراب بشه دیگه هیچی من که فکر میکردم شاهزاده قصه ها سوار بر اسب سفید میاد حالا کی سراغم اومده بود بعد از چند ماه عروسی کردیم....همه میگفتن ناراحت نباش بچه که بیاری خوب میشه...سر عقل میاد... اما من چشمم آب نمیخورد....
=============================



=============================

![]()
![]()

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 20:16 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
دانشمندان میگن دنیا جنگ لیاقتهاست...اونی که لیاقت داره میمونه اونی که لیاقت نداره باید بره تا اصلی بیاد... روزی روزگاری، اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان... خانوادم با فامیلمون که اسمش فرهاد بود موافق بودن و من با امیر. بالاخره دیدم کل کل کردن با خانواده فایده نداره من هم بر خلاف میلم قبول کردم اما تمام حواسم به امیر بود. در عرض ۲ هفته با فرهاد نامزد کردم. ۳روز بعد خانه همسایمون روضه بود همسایه ها از صبح رفتن تا کمک بکنن. من هم رفتم تا هم کمکی کرده باشم هم با دوستام صحبت کنیم. اونجا هر کسی یه کاری میکرد به من گفتن چون تو عروسی چایی رو تو ببر. من هم قبول کردم...وای کاش هیچ وقت قبول نمیکردم.... چایی رو به من دادن رفتم تو حیاط و چایی تعارف میکردم که دیدم امیر هم اونجاست تا نوبت اون شد فقط نگاهش میکردم گیج شده بودم خود به خود از چشمام اشک میومد دیگه نتونستم تحمل کنم سینی رو انداختم و از اونجا گریه کنان رفتم به خانه که رسیدم به حیاط رفتم و تا تونستم گریه کردم و از خدا مرگم رو خواستم دیگه من مال کس دیگه بودم و باید امیر رو فراموش میکردم خبر دادن که۱ماه بعد (۲۷ مهر) عروسی برادر شوهرم هست و به خاطر این که من رو هم با خودشون به جشن ببرن زود عقد من و فرهاد رو گرفتن. عقد جالبی بود جشن خانه خودمون بود و همه دعوت بودن.بعد از مدتی هم برادر شوهرهام و شوهرم ساز زدن و خواندن و رقصیدن....اما من ناراحت و غمگین یه گوشه نشسته بودم جشن ۱۰ ساعت طول کشید.وقتی که تمام شد من از خستگی با همان لباسها خوابیدم و ۹ساعت دیگه بیدار شدم.... خواب؟چه خوابی؟همه اش کابوس همه اش خواب امیررررر...خدا.... نههههه

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:28 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
سلام دوستان.ممنون از لطفتون...میگم اشتباه نشه این داستان من نیست عشق واسه من معنی نداره اما داستان یکی از عزیزانم هست امیر فهمیده بود من ناراحتم...اما اون چیکار میتونست بکنه؟ از راه مدرسه رفتم دمه خونه دوستام سهیلا... امیر دنبالمون میومد من گاه گاهی به پشت سرم نگاه میکردم.وقتی رسیدیم دم خونه سهیلا من بین در ایستادم و با امیر صحبت کردم.همش میترسیدم کسی ما رو ببینه اونوقت دیگهههههه بهم گفت: چته سپیده ؟ گفتم: هیچی.به تو مربوط نیست.گفت: چرا نمیفهمی که من دوستت دارم؟چرا با من اینجوری میکنی؟من رو با این کارهات عصبی میکنی.... بهش گفتم: موضوع خانوادگی هست...اصرار نکن و برو تا کسی ما رو ندیده...اونم قبول کرد و گفت:فقط مواظب خودت باش عزیزم و رفت من دیگه میدونستم بچه واقعیه خانواده نیستم و این موضوع من رو ناراحت میکرد.گوشه گیر شده بودم.و اون شیطنت رو نداشتم. همیشه با مامان سر موضوعات مختلف دعوا میکردم ... سال ۳ دبیرستان بودم که امیر اومد خاستگاریم مامان و بابا قبول نکردن اونها میگفتن سن امیر زیاده... اما من میگفتم که دوستش دارم..خواهش ..گریه ..دعا.. هم زمان با امیر یه خاستگار دیگه هم اومد که از فامیلهای دور بود
خدا آدم رو تنها فرستاد رو زمین که کسی اطرافش نباشه که اطمینان کنه اما بعد از این که حوا اومد اطمینان کرد که نسل در نسلش به این روز افتادن![]()
![]()
وقتی چشمم بهش افتاد سر جام میخ کوب شدم اشک تو چشمام جمع شده بود فقط نگاه میکردیم.با صدای زن همسایه که اومد گفت سپیده جان چیکار میکنی؟به خودم اومدم و بدون هیچ صحبتی به طرف مدرسه رفتم.![]()
![]()
هیچ چیزی جواب نداد انگار سر نوشت من اینجوری بوددددد

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 9:17 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
واقعیه.... نمی تونستم کلامی حرف بزنم.اشکهام بی اختیار میومد.به دوستام نگاه کردم..مژگان و کتایون د و قلو و همکلاسیم بودند.اونها اومدن کنارم اما من به سرعت دویدم و از مدرسه فرار کردم....او مدم خونه جیغ میزدم گریه میکردم و خودم رو میزدم مامانم گفت چی شده آخه چرا حرف نمی زنی دختر؟ به سکسکه افتاده بودم و نمیتونستم حرف بزنم آروم تر که شدم جریان رو واسه مامانم تعریف کردم. بیچاره رنگ از صورتش پرید و دست و پاش رو گم کرد گفت بیخود کرده هر کسی این رو گفته...دروغه مامانی....من که شب خواب به چشمام نیومد. صبح مامان اومد مدرسه...و با معلم ها صحبت کرد. من هم رفتم سر کلاس اما من از مدرسه بدم میومد. ساعت ۱ زمان برگشت به خانه بود تا ساعت ۴ استراحت بود بعد باز میومدیم مدرسه... تو راه مدرسه امیر رو دیدیم.اون عشق من بود ازدوران راهنماییم دوستش داشتم میدونستم اونم منو دوست داره از نگاههاش میشد فهمید.۲۵ سال داشت.دقیقآ ۱۰ سال بزرگتراز من بود.اما با ادب..فهمیده و آقا... بعد از ۲ هفته رفتم مدرسه....
در مرام ما رفيقان نيست رسم ترك دوست عهد با هركس ببنديم جانمان در دست اوست ![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 1:1 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |