|
دست نوشته های دختری به نام بهناز |
|
|
من این روز رو به همه دختر های عزیز تبریک میگم امیدوارم همیشه شاد باشید به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز برای آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگینتر از فریاد... دوستان لطفآ بیشتر دقت کنید که نظرهاتون رو خصوصی ندید......اگر حرفی بود که نخواستید کسی متوجه بشه اون رو خصوصی بفرستید

روز دختر مبارک![]()
![]()
![]()




+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:47 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
مرا هزار عاشق است، هزار دل شکسته ام ولی ز يوغ عاشقی هزار بار رسته ام هزار نامه و گل از هزار عاشق جوان گرفته ام و در به روی هر هزار بسته ام چنان گذشته زندگی ميان بند و بندگی که من ز دست هرچه مرد زندگيست خسته ام مرا به سرنوشت مادران من مخوان دگر که سالهاست از شما و عشقتان گسسته ام من و خيال سادگی و عشق خانوادگی بدور باد از گزند هر چه مرد هسته ام چه خوش خيال و ساده ای که دل به وهم داده ای گمان چه می بری که من بياد تو نشسته ام؟ چه بيقراری ای پسر، کجای کاری ای پسر چه می دهی پيام روز و شام دسته دسته ام که من زترس عشق چون تويی هزار سال پيش درون خود خزيده ام برون زبند جسته ام تو را خدا عجيب نيست، مرا هزار عاشق است ولی ز يوغ عاشقی هزار بار رسته ام وقتی فهمید من همه چیز رو فهمیدم"دست پیش رو گرفت که از عقب پس نیفته"به من گفت تو با مردها رابطه داری... اون من رو دوست داشت از این کامآ مطمئن بودم.درسته حوس باز بود(که بیشتر مردها اینجورین)اما عاشق من و بچه اش بود. ولی خوب آبروش در خطر بود واسه همین به من این حرف رو زد. کم کم داشتم به این دوست داشتن هاش شک میکردم. آخه کسی که یکی رو دوست داره هیچ وقت اون رو جلو بقیه خراب نمیکنه و بهش تهمت نمی زنه...دیگه نسبت به همه چیز سرد شده بود من میدونستم پای کسی دیگه ای هم این وسط هست اما به خاطره ثنا حرف نمیزدم.من زندگیم خراب شده بود از اون زمان که به دنیا اومدم زندگیم سرا سر رنج و درد بود. (خیلی دلم میخواست پدر و مادر واقعی ام رو میدیدم ..خیلی دوست داشتم با کسی که دوستش دارم ازدواج میکردم..آرزوم بود همسرم پای بند به زندگیش بود و زندگی آرام و خوبی داشتم اون جوری که دخترم به خانواده اش افتخار کنه..)اما هیچ کدوم از اونها عملی نشد. من به خاطر ثنا هر کاری میکردم چون حالا دیگه آینده اون برام مهم بود. اتاقش پر از عروسک های زیبا بود (همونهایی که من تو کوچیکی آرزوی اونها رو داشتم)تا جایی که میتونستم بهش محبت میکردم تا کم بود محبتی که به خودم شده بود رو اون دیگه نداشته باشه..اون رو خوب تربیت کردم و گذاشتم راه زندگیش رو خودش انتخاب کنه... ثنا ۲۵ ساله شده اون دیگه واسه خودش خانمیه..خانم مهندسی که همه بهش احترام میگذارند... مهندس معمار من زبان زد خاص و عام شده درسته سنش کم هست اما ایده ها و کارش عالیه. یک روز صبح بهاری تلفن زنگ خورد گوشی رو برداشتم ..... ( ـ الو ـ* ا لو..سلام..خانم صالحی؟ ـ بله خودم هستم.بفرمایید ـ * شما باید تشریف بیارید پزشک قانونی ـ چرا ؟ چی شده؟ ـ* شما تشریف بیارید متوجه میشید) فورآ زنگ زدم ثنا و موضوع رو بهش گفتم اون خودش رو رسوند خانه تا با هم بریم و من تنها نباشم. وقتی رسیدیم اونجا فهمیدم که فرهاد تصادف کرده و اصلآ نمیشه چهرش رو شناخت.اون مرده بود...خدایاااااا..... شماره خانه رو هم از همراهش پیدا کرده بودند... دیگه همه چیز تمام شده بود من مونده بودم و دخترم موقع برگشت یکی من رو از پشت صدا کرد. به طرف صدا برگشتم... چی میدیدم اون امیر بود.چقدر پیر شده بود. هنوز ازدواج نکرده بود...من از بد بختی خودم گریه میکردم ثنا هم گریه میکرد اما سعی داشت من رو آروم کنه...امیر ما رو تا خانه همراهی کرد. بعد از مراسم...من همه چیز رو برای ثنا تعریف کردم..دیگه اون از زندگی من آگاهی کامل داشت. امیر هم گاه گاهی به ما سر میزد اون ثنا رو دوست داشت و مواظبش بود. من حالا ۴۰ سالمه و زندگیم رو واسه شما دوستان گفتم تا عبرتی بشه واسه عزیزانم.... 
![]()
![]()
خدای من امیییییرررر!!!!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 15:47 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
فاصله , عشق هاي کوچک را از بين مي برد ولي عشق هاي بزرگ را قوت مي بخشد. مثل باد که شمع را خاموش مي کند ولي آتش را شعله ور مي سازد . شكسپير ژاپني ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است کرهي جنوبي ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود.... ساکت من عید صدا مبارک بالا خره سپیده راضی شد که بقیه از زندگیش عبرت بگیرن .. ممنون گلم ۵ ماهم بود هر شب خواب نینیم رو میدیدم. انگار تمام این خوابها میخواستن بگن که بچه ات دختره پدر پیرم هم که این روزها تو بستر بیماری بود خواب دیده بود من یه خورشید تو دلم هست..... فرهاد و خانوادش میگفتن تو پسر زایمان میکنی.من هم بدم میامد.نمیدونم چرا مادر شوهرم رو نمیتونستم تحمل کنم.دائمآ با فرهاد سر این موضوع بحث داشتیم حتی من تو ۷ ماهگی ازش کتک خوردم اونم با کمر بند....قرآن رو گرفته بودم تو دلم که بچه ام آسیب نبینه. زمستان بود (دی ماه) که نینیم به دنیا اومد اسمش رو گذاشتیم ثنا .. تمام زندگی من دخترم بود امادخالت های خانواده شوهرم ولم نمی کرد. شوهرم زندگیش رو دوست داشت اما با حرفهای خانوادش تحریک میشد و...... من خودم رو به بی خیالی میزدم زدم. ثنا ۲ساله شده بود و ما هنوز مشکل داشتیم.فرهاد دیگه فرهاد قبل نبود.. چشمش دنبال زنها و دخترهای مردم بود.من نمی تونستم این یک مورد رو دیگه قبول کنم همیشه سر این موضوع و موضوعات دیگه دعوا داشتیمو کتکاری و من قهر میکردم وخانه مامان میرفتم.اون هم بعد از مدتی میومد و من رو بر میگردوند. یک بار دیدم که یک دختر تو ماشینش هست وقتی خانه اومد بدونه این که جریان رو بدونم گفتم دیگه از دستت خسته شدمممممم...من رو طلاق بده اونم مات و مبهوت به من نگاه میکرد.....بعدآ که توضیح داد فهمیدم اون همکارش بود و داشت میبردش بیمارستان آخه مامانش شدیدآ بیمار بود. اما خوب این بار اول نبود که از این چیزها میدیدم 
![]()

![]()
![]()

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:48 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |