تبليغاتX
دست نوشته های دختری به نام بهناز دست نوشته های دختری به نام بهناز دست نوشته های دختری به نام بهناز

دست نوشته های دختری به نام بهناز

 

 

سلام دوستان

از این که لطف دارید و من رو فراموش نمیکنید واقعآ ممنونم.

نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه...

۲۷دی ماه ۱۳۶۶  در یکی از روزهای سرد زمستان به دنیا اومدم که ای کاش هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد

نمیدونم چرا نمیتونم با خودم کنار بیام و خودم رو تحمل کنم...هر چقدر تلاش میکنم بی فایده هست.

امیدوارم روزی بشه که غم رو کنار بگذارم و همیشه از شادی بنویسم...

بی خیال بابا.....دنیا ۲ روزه

به احتمال ۸۰٪ قرار هست به نزد عموم در ایتالیا برای تحصیل برم.میخوام یک خانم دکتر بشم و برگردم(دکترای معماری)

تصمیم دارم این کار رو انجام بدم تا آرزوی چند نفر رو بر آورده کرده باشم.

الان فوق دیپلم گرفتم و اگر برم اونجا باید از صفر شروع کنم و در کنکور شرکت کنم.این چیزها برای من مهم نیست....به قول یک نفر ( باکی نرمممم)

میدونم که موفق میشم.(اراده رو داشته باشید)

واسم دعا کنید

شاد و سبز باشید

 

 

میدونم ...این روزها روزهای شادی نیست ...این روزها رو ساده از دست ندید...شاید دیگه سال آینده ما به این مجالس دعوت نشیم یعنی عجللللللل....

 

شهادت امام حسین رو به همه شما عزیزان تسلیت عرض میکنم

باز هم میگم ما رو از دعای خودتون بی نصیب نکنید.خیلی به دعای شما محتاجم.

 

 

 

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند

 

 

 

همیشه غمگین ترین و رنجورترین لحظات انسان توسط کسی ساخته می شود که شیرین ترین و شاد ترین لحظات را برای او ساخته است

 

 

گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد.بیچاره 2 بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نماشد... ولی ما هنوز صادق ترینیم

 

 

ببينيد زرتشت چه جمله زيبايي ميگه : ديگران رو ببخش نه بخاطر اينكه انها سزاور بخشش تو هستند بلكه فقط بخاطر اينكه تو سزاوار آرامشي

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:46 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |


زنده بودن را به بيداري بگذرانيم که سالها به اجبار خواهيم خفت!!! دکتر شريعتي

 

مامان به پذیرایی رفت و ۲دقیقه بعد من همراه چایی به اونجا رفتم....

به به به چه خانومییییی دستت درد نکنه عروس گلم...با گفتن این حرف حول شدم.سریع به آشپزخانه رفتم و آبی خوردم,وقتی بهتر شدم دوباره به پذیرایی رفتم و کنار مادرم نشستم.گوشهام چیزی نمیشنیدن...حرکت لبها رو میدیدم اما صدایی نمیامد

بعد از مدتی من و محمود به اتاق رفتیم تا با هم صحبت کنیم....اونجا بود که واسه اولین بار به چشمهاش نگاه کردم ,دریای پاکی در چشمهاش موج میزد اون زیاد به من نگاه نمیکرد و خیلی متین و دلنشین صحبت میکرد....دلم میخواست تا صبح حرف می زد و من نگاهش میکردم...وای خدای من یعنی من عاشق شده بودم؟اونم با یک بار ملاقات؟نه اشتباه هست به این که نمیگن عشق....

پس چی میگن؟عشقه دیگه......

غرق در این افکار بودم ,با صدای دربه خودم اومدم...

خوب...عروس و داماد حرفهاتون هنوز تمام نشده؟ 

نهههه.....این صدای مامان بود.

محمود گفت بله تمام هست فقط چند ثانیه دیگه صبر کنید...میخواستم بگم نه!!!کی گفته تمامه؟ میخوام بازم حرف بزنی.اماااااا...

بعد از مدتی به بیرون رفتیم .ساعت ۱۰ بود و سیمین خانم و پسرش  آماده رفتن شدن.. قرار شد که اونها ۳ روز دیگه زنگ بزنند و ما جواب رو بدیم.

من انقدر خسته بودم که بعد از رفتن اونها به اتاقم رفتم که بخوابم

اما خوابم نمیبرد,دائمآ روی تختم تکان میخوردم و به حرفهای محمود فکر میکردم...سعی میکردم که بخوابم آخه فردا باید به محل کارم میرفتم ...هر کاری میکردم که خوابم ببره,ستاره ها رو میشمردم...آیات قرآن رو میخواندم اما هیچ فایده ای نداشت.

صبح با چشمانی پف کرده که خبر از بی خوابی من میداد از اتاق بیرون اومدم...صورتم رو شستم و به آشپزخانه رفتم تا همراه خانواده صبحانه بخورم.

پدر هم اونجا بود و خیلی خونسرد مشغول خوردن صبحانه بود...

*- سلام .صبح بخیر

سلام بابا.صبح تو هم بخیر

چشمات شرا پف کرده؟

*- چیزی نیست...دیشب خوب نخوابیم.

پدر نیشخندی زد و گفت:نظرت چیه؟

*- گفتم:راجع به چی؟

خاستگارت

حرفی نزدم و سرم رو به پایین انداختم

پدر که گویی همه چیز رو متوجه شده بود گفت:ببین بابا جان خوب فکر کن و عجله نکن...زندگی آسون نیست اما ما میتونیم با ذیرکی تمام اون رو آسون کنیم و.........

بعد از خوردن صبحانه,آماده شدم تا به سر کاربروم.زهره داخل کوچه منتظر من بود...

*ـ سلام.خوبی؟

سلام ممنونم.توخوبی؟

*- آره بد نیستم....

حرفی نزد اما نگاهش پر بود از سوالهای بسیار...بالاخره طاقت نیاورد و گفت:چه خبر از مهمانهای دیشب؟

خوب بود آقای داماد؟

من هم خندیدم و همه رو برای اون تعریف کردم....

آهی کشید و گفت:تو هم رفتنی شدی؟

تو رو خدا خیلی مواظب خودت باش..من دوستت دارم و همیشه همراهت هستم.

۵شنبه سیمین خانم به خانه ما تماس گرفت و منتظر جواب بود.مامان هم جواب مثبت داد.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 3:34 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |


 

سلام دوستان...عید غدیر رو پیشا پیش تبریک میگم

امیدوارم همیشه شاد باشید.

من خیلی نگران بودم و دائم اضطراب داشتم که نکنه سرنوشته فریده هم مثل زهره بشه..سعی میکردم اون رو از این کار منصرف کنم اما اون تصمیمش رو گرفته بود...۱ هفته بعد از طلاق زهره فریده عروسی کرد البته اون به خاطره نگرانی های من  روی خاستگارش خیلی تحقیق کرد و با آشنایی کامل ازدواج کرد....زهره بعد از طلاقش به اصفهان اومد و مشغول کار شد.

من هم خیلی مواظبش بودم.چون روحیه اون خیلی حساس و شکننده شده بود...سالها گذشت و فریده همچنان زندگی خوبی داشت و ما از این بابات خیلی خوشحال بودیم...زهره تصمیم به ازدواج مجدد نداشت ...اما خوب اسم یک زن مطلقه روی اون مونده بود.خوب جامعه ما هست دیگه فرهنگ این مسائل رو ندارند.هر دو با هم کار میکردیم...شاد بودیم و از این بابات خدا رو شکر میکردیم....

روزی مادر به من گفت: که سیمین خانم واسه پسرش اومده خاستگاری!!!!من بهت زده بودم...پسر بدی به نظر نمی اومد اما من اون ترسه رو داشتمزندگی زهره واسم یک ترسی درست کرده بود که فکر ازدواج رو از کلم بیرون کرده بودم و این خبر واسم ناگهانی بود.من همون اول بدون فکر گفتم : نه نه نه اصلآ...من قصد ازدواج ندارم....مامان که انگار منتظر این عکس العمل من بود با عصبانیت گفت بی خوووووووودد......اونها باید بیان..ما تحقیق کردیم پسر خوبیه...بابات هم خانواده اون رو خوب میشناسه

خلاصه به اصرار اونها قبول کردم که بیان...زهره هم خوشحال بود و هم ناراحت که من به قول خودش دارم میرم داخل مرغهاااا....بهش گفتم فقط برام دعا کن......

فردا شب قرار خاستگاری گذاشته شد و من خواب و خوراکم گریه بود...ترس از خودم ..آینده و...تو این مدت نگذاشت به محل کارم برم یا حتی زهره رو ببینم

انقدر تو فکر بودم که اصلآ متوجه نشدم کی دوشنبه اومد.من  تو آشپزخانه بودم و منتظر که  مامان من رو صدا کنه و من با سینی چایی به بیرون برم به همه چیز فکر میکردم.هیچ نمیتونستم افکار پریشانم رو سر و سامان بدم....یعنی اون چه شکلیه؟اخلاقش خوبه؟مذهبی هست؟کاریه؟از اون بچه مامانی ها هست؟با سواده؟.......انقدر غرق در فکرهایم بودم که دیدم مامان اومده بالای سرم و به آرامی گفت : چیزی شده زهرا جان؟چرا هر چقدر صدات میکنم نمیای؟!!!!!!!!!!وایییییییی پاک آبروم رفته بود....به خودم گفتم بیا این از اولش..انگار نمیخواد این کار بشه...سالی که نکوست از بهارش پیداست.

 

ادامه دارد.....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:41 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |


گفت فرق رويا با آرزو چيست ؟
گفتم : آرزو يک حقيقت نزديک است ولي رويا يک آرزوي شيرين دست نيافتني.
گفت : من رويا هستم يا آرزو؟
گفتم : روياي که به حقيقت پيوستن آن يک آرزوي شيرين است...


▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒ ▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒ ▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒


دوستان برای این که من رو بیشتر بشناسید از پروفایل مدیر وبلاگ دیدن کنید...
با تشکر






بخش اصلی سایت


HOME

E-Mail
پروفایل مدیر وبلاگ.


آرشیو مطالب

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386


لینک دوستان

جاده زندگی
درد دل یه
یا لثارات الحسین
عشق صورتی
دنیای درون
SunSet1001
(بهاره جونم)
.•*. .*•.(¯`•. مهبان .•´¯).•*. .*•.
(وحید عزیز)
کاش همه کاشها روزی
پری کوچک دریایی
عکس
ღღღ آوازه دو پرنده ღღღ
(بی ریای عزیز)
ღ.•* *•.سینا ۩۞۩ تنهاღ.•* *•.๑๑
(سعید عزیز)
مهناز متقی دستجردی
(مهدی عزیز)
مهندس سعید(سعید عزیز)
(امیر عزیز)
ღ♥ღسرزمین تنهاییღ♥ღ
ّّّّ((...منم و یه دنیا حرف...))
یک رنگ ساده
در باب شعر و شاعری
حکایت عشق
(ساغر جونم)
شیاطین سرخ
نم نم بارون جونم
به نام آفريننده شعر و خوبي
برمودا
دل نوشته هاي باران
باران...نفس...تنهایی...غم
شاه پرك جونم
دختری از اعماق دریا
حزب باد
عاشق تنها
<> آتشکده شب <>
رهایی و عشق
ماجراهای آرتمیس
من و تو
opensky
باليوود در يك نگاه
خاطرات نانوک
صفحه ای از صفحات کهنه و پاره ی دل من
عشق رازیرباران بایدجست
فقط رپ
به نام او که هر چه داریم از اوست
فقط خدا،دوست دارررررررم
آپلود نایت اسکرین
تیک تیک
صدای عاشقانه(علی لهراسبی)
.:کلبه ی عاشقان:.
*••*ღ♥ღ فرشته ی برفی*••*ღ♥ღ
شنل مشکی
×××خاطرات یه دختر لیمویی×××
رمز عشق
مینوس
سولماز و متروک
پیچک


فالنامه

FreeCod Fall Hafez





Design by : BEHNAZ


انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس