|
دست نوشته های دختری به نام بهناز |
|
|
اول باید معذرت خواهی کنم به خاطر غیبت چند روزم خدا رو شکر امتحاناتم تمام شد و دانشگاه رفت کنار تا بعد ببینیم چی میشه اما شما.....واقعآ از لطفتون ممنونم که من رو نتها نگذاشتید خوب بریم رو روال عادی خودمون همه تو خونه خوشحال بودن مامان به سرعت برای من جهیزیه میخرید بعد از ۲ روز ما به آزمایشگاه رفتیم و آزمایش خون دادیم خدا رو شکر جواب مثبت بود و این مادر رو در خرید بیشتری انداخت ما همیشه بیرون و در حال خرید وسائل بودیم از جمله (انگشتر,لباس و....) هر زمان که با محمود بیرون میرفتم بیشتر بهش علاقه من میشدم بعد از ۱۵ روز عقد کردیم و قرار شد هر زمان که ما آماده بودیم قرار عروسی رو بگذارند. مادر و پدر در خرید وسائل زندگی خیلی عجله میکردن انگار میخواستن من رو بیرون کنن قرارا شد عروسی ۶ماه دیگه درست روز تولد من یعنی ۱ دی ماه باشه این روزها همه آماده عروسی میشدن..من هم کمتر به محل کارم میرفتم و کمک بقیه بودم. دو روز به عروسی مونده بود و من رو دائمآ به آرایشگاه میفرستادن.تو آرایشگاه بودم که دیدک گوشیم زنگ میخوره...... *-الو...بفرمائید سلام خانوم...چه طوری؟ *-فریدههههههههههه عزیزم سلام.خوبی؟کجایی دختر نیستی؟ من اومدم ایران....چه کار کنیم دو تا دوست که بیشتر نداریم.که برای عروسیشون بیایم ......... از آرایشگاه بیرون اومدم و به سرعت به طرف خونه فریده رفتم. نفس عمیقی کشیدم و زنگ زدم. صدای پای فریده رو شنیدم که به سرعت میدوید و با صدای بلندمیگفت:زهراااا...اون اومده این چند ثانیه برای من مثل تمام اون سالهای دوری بود در باز شد من و فریده هر دو بهت زده به هم نگاه میکردیم... تمام خاطراتمون از جلو چشمم گذشت... بعد از چند ثانیه به خودم اومدم و فریده رو در آغوش گرفتم. آخخخخخخ خدا باورم نمیشد مثل قدیم ها, من و فریده و زهره در کنار هم بودیم. رفتیم خونه و سر گرم گفت و گو شدیم که صدایی شنیدم.... مامان بیااا کیانوش نمیگذاره من بازی کنم,در همین حین فریده گفت گلنوش , کیانوش بیاین و به خاله سلام بدید آره اون دوتا فرزند ناز داشت...و من با اونها کلی بازی کردم. بعد از بحث و گفت وگو و صحبت از قدیم و کلی خنده به خونه رفتم تا برای پس فردا آماده بشم چه روز خوبی بود...تمام روزهای کودکیم رو به خاطر آوردم. تو خونه همه چیز به هم ریخته بود.من بعد از یک روزه خوب به خواب رفتم و اون شب بهترین رویاهای زندگیم رو دیدم
سلام دوستان گلم![]()
![]()
پیشاپیش ولنتاین رو تبریک میگم یادت باشه اولین کسی که بهت تبریک گفت من بودم ![]()


![]()
![]()
![]()
فریده بچه داری؟عزیزممممممممم
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 16:58 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |