|
دست نوشته های دختری به نام بهناز |
|
|
سلام عزیزان ببخشید که دیر آپ کردم من مدتی مریض بودم و سر و کارم به بیمارستان هم افتاد.اما خدا خواست و من برگشتم و الان که بهترم اومدم که آپ کنم تعطیلات عید رو قرار به منزل مادر بزرگ و پدر بزرگم در کرج برم...عید به همه خوش بگذره و سال خوبی داشته باشید. راستی چهار شنبه سوری خوش بگذره خیلی مواظب باشید....تورو خدا بی احتیاطی نکنید که خدایی نکرده باعث یک عمر پشیمانی بشه... و اما ادامه داستان زندگی من تقریبآ شروع شده بود...من هم شاغل بودم و هم به کارهای منزل رسیدگی میکردم...خوب محمود با کار کردن من مخالفتی نداشت,میگفت:عزیزم هر جور خودت راحت هستی. کار تو خانه خسته کننده و تکراری بود.من به همراه محمود صبح به محل کارم میرفتم و ظهر ساعت۱۳بر میگشتم.و خانه رو تمیز میکردم و شام آماده میکردم...مامان میگفت:«چقدر تمیز میکنی بابا خوبههههههه»اما من یک آدم وسواس بودم .میدونم این نوعی بیماریه اما دست خودم نبود,باید هر روز کل خانه رو تمیز میکرم حتی اگر تمیز بود. این موضوع هم باعث خوشحالی و هم ناراحتی محمودمیشد.«از یک طرف به من میگفت:قربان خانم تمیزم برم....و از طرفی میگفت: چقدر خودت رو اذیت میکنی؟» ما هر روز تو خانه بودیم گاهی به دیدار خانواده یا به همراه فامیل به پیک نیک و هر ۲ماه یکبار هم به مسافرت میرفتیم.اما زندگی برای من و محمود تکراری شده بود....به همین خاطر تصمیم گرفتیم جمع خانوادمون رو ۳نفره کنیم ۲سال بعد از ازدواجم با محمود بود که یک کوچولو به جمعمون اضافه شد.اما ای کاش هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد.... عقیده من اینه آدم یا بچه دار نشه یا اگر یک کوچولو آورد سالم باشه... بله....من یک دختر زیبا به دنیا آوردم ,اما من جسمش رو داشتم....اون فقط نفس میکشید و سال به سال بزرگ تر میشد.نه از لحاظ عقل بلکه از لحاظ جسم...حتی شیر هم نمیتونست بخوره و ار طریق یک لوله تغذیه میشد. اون فرزند من بود, و وقتی میدیدم هر روز دخترم به این شکل جلوی من هست از خدا روزی هزار بار آرزوی مرگ میکردم.دکتر ها از اون قطع امید کرده بودن.محمود میگفت:من میخوام هم اون رو راحت کنم هم تورو که هر روز داری با دیدن بچه از بین میری. اما من اجازه چنین کاری رو به شوهرم ندادم و میگفتن:«مرگ اون مرگ منه» اسم بچه رو گذاشتم «دنیا» کار بیرون از خانه رو تعطیل کردم.حالا تمام زندگی من بچه ام بود...وقتی میدیدم که نفس هاش به واسطه دستگاه تنفس میره و میاد خدا رو شکر میکردم. هر روز مینشستم کنارش و بااون حرف میزدم. «دنیای» من تو دنیای منییییی.....همیشه کنار مامان بمون... .چون شنیده بودم هر چیزی در طبیعت جوابی داره حتی وقتی با یک جسم بی جان حرف بزنی حتمآ جوابت رو میگیری. دنیا هفته ای ۱بار نوبت دکتر داشت و من هیچ وقت نگذاشتم حتی ثانیه ای دیر بشه...![]()
![]()






![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 16:54 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
باز هم تکراری اما خوب اشکالی نداره سلام سلامتی میاره امیدوارم سالی خوب همراه با بهترینها باشه امیدوارم همه به خواسته هاشون برسن البته اگر به صلاحشونه خدا رو از یاد نبرید ما رو هم از دعای زیباتون محروم نکنید سیاهی شب با همه رویا های زیباش به اتمام رسید و جای خودش رو به سفیدی روز داد.....آری یک روز دیگه شروع شده بود اما این روز با روزهای دیگه فرق داشت!!!!! سخت تر و خسته کننده تر و دل شوره من از بقیه روز ها بیشتر بود. به سراغ مغازه ای رفتم که قرار بود لباسم رو از اونجا تهیه کنم....آلبوم لباس هایش رو به من داد و گفت:که انتخاب کنم. میگفتن: لباس هاش رو از خارج میاره بعد از انتخاب لباس و خرید آن به سراغ گل فروشی رفتیم تا گل های مورد نظرمون رو سفارش بدیم بقیه هم برای تهیه شیرینی و میوه و میز وصندلی و.......رفته بودن. بعد از سفارش گل به خانه رفتیم و مشغول کار شدیم... ساعت ۲۳ بود که به اتاق خواب رفتم اما دائمآ در فکر بودم و برای فردا دلشوره داشتم.پس از کلی فکر تقریبآ ساعت۲ بود که خوابیدم. ساعت ۷ از خواب بیدار شدم...همه در تکا پو بودن...یکی با لقمه نان و پنیر به دست از خانه به سرعت خارج میشد چون دیرش شده بود...اون یکی داد میزد:چه ساعت آرایشگاه نوبت داریم؟خواهر کوچکم زیبا که تازه از خواب بیدار شده بود و بهانه گیری میکرد میگفت:ماماننننننننننن......لباس عروسم رو کجا گذاشتی میخوام بپوشم من هم بعد از خوردن صبحانه لباس هایم رو پوشیدم و همراه با مادر و خواهر کوچکم و زن داداشم به آرایشگاه رفتیم آرایشگر خیلی دقت داشت و این من رو خوشحال میکرد چون من آدمهای با دقت و با سلیقه رو دوست دارم .اون مو های من رو به زیبایی رنگ کرد و برای من لنز گذاشت.میگفت تو خودت زیبایی و نیاز به آرایش زیادو گریم نداری و باید خیلی کم و ملایم آرایش بشی. ساعت ۱۵ بود که من آماده شدم و با کمک آرایشگر و شاگردش لباسم رو به تن کردم لباس رو که پوشیدم مامان گفت:وای ماشا الله عزیزم.چقدر زیبا شدی.زیبا بودی زیبا تر شدی...زیبا گفت:وای آبجی مثل عروس ها شدی
ساعت ۱۶ بود که محمود به دنبالم اومد وایییییییییی خدای من ماشین چقدر زیبا شده بود!!!!! ماشین رو که دیدم کلی ذوق کردم تزئیناتش با گل و میوه بود از آرایشگاه به عکاسی رفتیم....و بعد از ۲ساعت به طرف باغی که گرفته بودیم حرکت کردیم در راه کلی با محمود حرف میزدم اما خوب مگه اینها که ما رو همراهی میکردن میگذاشتن بالاخره انتظار به سر رسید و ما به باغ رسیدیم.....باغ از قبلش هم زیبا تر شده بود. از چراغ های رنگا رنگ پر بود...خوشامد گوهای باغ با لباس های مخصوص به همه خوشامد میگفتند.و عده ای هم با لباسهای محلی مخصوص مشغول پذیرایی بودندتمام باغ غرق در گل بود.بو اسپند همه جا رو پر کرده بود.روی میزها پر از میوه و شیرینی بود....هیچ وقت فکر نمیکردم عروسی من به این خوبی بشه به محض ورود من و محمود طبق گفته قبلی کارگردان فیلم عروسی عده ای با لباس های زیبا و شبیه به هم البته با رنگهای متفاوت جلوی ما میرقصیدن و بچه های کوچک به اطراف و روی سر ما و بقیه گل می ریختند...۲نفر هم مسئول بودن تا جلو پای ما گل بریزند...یک دختر و یک پسر کوچک رو هم عروس و داماد کرده بودن که در کنار ما راه میامدن ما به جایگاهمان نشستیم و عروس و داماد کوچک هم در کنار ما نشستند رقص اون عده با لباس های مخصوص تا ۵ دقیقه جلو ما ادامه داشت.و بعد عروسی ما هم مثل بقیه جشنها (زن و مرد)به میدان آمدن و میرقصیدن. در همین حین در توپ هایی که به سقف آویخته بود باز شد و روی سر همه برگ گل و اکلیل و اسکناس 20 تومانی و......ریخت. رقص نورها همراه با ریتم آهنگ کار میکردند و به زیبایی مجلس افزوده بودند. من و محمود به طرف دوستان و آشنایان حرکت کردیم و خوشامد گویی گفتیم. بعد از ۱ ساعت اطلاع دادن همه بشینن تا فیل عروس و داماد رو بگذارن و پس از نشستن همه پرده ای به صورت کرکره به پایین اومد و فیلم میکس شده ای از ما که ظهر همان روز گرفته بودند پخش کردند....فیلم بسیار زیباشده بود آهنگ اون رو هم از قبل من انتخاب کرده بودم بعد از فیلم دوباره همه به رقص و پایکوبی ادامه دادند....دختر ها و پسرها انقدر که رقصیدن دلی از عذا در آوردن اونها من و محمود رو هم بلند کردن و ما هم همراه با اونها میرقصیدیم و خانواده ها روی سر ما پول میریختند...خدای من چه شبی بود.هیچ وقت فراموش نمیکنم. بعد از این که ما نشستیم چراغ ها رو خاموش کردند و پشت میکروفون گفتند: حالا هر کس کنار هر کسی هست اون رو ببوسه و پسر های شیطون کنار دختر های مورد علاقه ایستادن تا اونها رو ببوسن ساعت ۱۱ بود که عده ای آمدن و گفتند:خانم ها و آقایون لطفآ تشریف بیارید طبقه بالا غذا آماده است...آخه سطح باغ (قسمت مخصوص رقص و پایکوبی و جشن)به اندازه ۱۰ پله پایینتر از سطح زمین بود و میزهای شام در قسمت بالا قرار داشتند. میزها با سلیقه بسیار زیبایی چیده شده بودند...بره های درسته بعد از خوردن غذا مهمانان دوباره به رقص ادامه داداند و این شادی آنها تا ساعت ۳ به طول انجامید. سپس همه ما رو همراهی کردن و ما رو به گردش بردن و به قول معروف عروس کشون رفتیم. تقریبآ ساعت ۵ صبح بود که به خونه اومدیم(خونه من و محمود) و بعد از یک روز خسته کننده اما به یاد ماندنی و زیبا به خواب رفتیم
سلام ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

و....![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و این کار رو چند بار تکرار کردند.
کباب و جوجه کباب و بو قلمون و...همراه با چند نوع برنج و خورشت ماست و چند نوع خورشت و انواع و اقسام دسرها و نوشیدنی ها....زیر تمام ظرف های غذا شعله آتش ضعیفی بود.میزهای غذا پر از گل بودند و این اشتهای همه رو باز میکرد.![]()
![]()

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 3:29 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |