|
دست نوشته های دختری به نام بهناز |
|
|
سلام به دوستان عزيزم از اين كه اين همه به من لطف داريد ممنونم من به يك بازي دعوت شدم كه بايد 5 بازيگر زن و 5 بازيگر مرد و 5 فيلم مورد علاقه ام رو خدمت شما دوستان معرفي كنم. در عين حال 5 نفر از دوستان عزيزم رو هم به اين بازي دعوت كنم.که اونها هم باید در وبلاگ خودشون همین کار رو انجام بدن. 5 بازيگر زن مورد علاقه ام: ۱.كتايون رياحي 2. مريلا زارعي 3. نيكي كريمي 4. افسر اسدي 5. گلشيفته فراهاني 5 بازيگر مرد مورد علاقه ام: 5 فيلم مورد علاقه ام: ۱.زن دوم 2. انعكاس 3. پس از باران 4. علي سنتوري 5. شام آخر دوستاني كه به بازي دعوت هستن: 1. مريم جونم از وبلاگ تمنا 2. يوكا عزيزم از وبلاگ سخنان برتر 3. نم نم باران جونم از وبلاگ نم نم باران 4. ––•(-• سلطان قلبها•-)•–– عزيزم از وبلاگ كلبه عشق 5. نيوشا جونم از وبلاگ به نام آفریننده شعر و خوبی اميدوارم بقيه عزيزان دلخور نشن و تا دفعه آينده صبر كنند خدا کودک نجوا کرد: - خدايا با من حرف بزن. بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد، ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت. دوستت دارم ![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 18:39 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |
گل شقایق شقایق گفت با خنده:نه بیمارم نه تبدارم ,اگر سرخک چنان آتش ,حدیث دیگری دارم. گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی. نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی..یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش میسوخت و تمام غنچه ها تشنه و من بیتاب و خشکیده تنم در آتشی میسوخت..ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب میگفت شنیدم سخت شیدا بود نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود ,اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم ,بگیرند ریشه اش را و بسوزانند,شود مرهم برای دلبرش ,آندم شفا یابد. چنانچه با خودش میگفت:بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من , بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او میرفت و من در دست او بودم او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا میکرد.پس از چندی هوا چون کوره آتش ,زمین میسوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت .به لبهایی که تاول داشت گفت: اما چه باید کرد؟؟ در این صحرا که آبی نیست ,به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما نمیفهمید حالش را چنان میرفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم دلم میسوخت اما راه پایان کو؟ نه حتی آب, نسیمی در بیابان کو؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت. اما ! ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو میکرد. زمین و آسمان را پشت و رو میکرد و هر چیزی که هر جا بود با غم روبرو میکرد. نمیدانم چه میگویم؟ به جای آب , خونش را به من میداد و بر لبهای او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد. بی تو اوج من حضیضی است بی تو دوستت دارم 


و بی تو
شاید
اما
اگر
آیا
بی تو
نتوانم خواهم ماند
و
نخواهم که توانم ماند
و بی تو
شاید ها
اماها
اگرها
آیاها
به هرگز بدل خواهند شد
و من هرگز بی تو نمی خندم
و من هرگز بی تو نفس نمی کشم
و من هرگز بی تو زنده نمی مانم 
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 16:48 توسط ('»-(¯`v´¯)-»')بهناز('»-(¯`v´¯)-»') |